عشق،اندیشه، و تصمیم گیری میوه ی ممنوعه ی نسل من است!
می دانی پدر جان، مادر جان! از همان روزی که هر چه آرمان زیبا و هرچه اندیشه در انقلاب شما تمام و کمال بود!
همان وقتی که مردی و مردانگی، غیرت، دفاع از میهن، ایمان و عشق فقط و فقط در دوران جنگ شما بود نسل من عاطل شد!
می گویید!! نسل من بحران هویت دارد! بی آرمان است ! خوب می دانی نسل من نه انقلاب شکوهمند کرده! نه جنگیده! و نه هیچ افنخار تاریخی را رقم زده! حتی تقویمش پر از تاریخی است که شما پدر و مادر عزیز ساخته اید!
نسل من از نظر شما نسل مو سیخ سیخی نازپرورده است! خب! راست می گویید!
راستش من خودم هم شرمنده ام! از این همه نشخوار پسمانده های اندیشه شما شرمسارم! تقصیر من هم نبود! هر چه خواستم این طور نباشد نشد! آخر خودت گفتی! احزاب سیاسی که دیگر به درد نمی خوردند! نظام که جمهوری اسلامی است و من آرمانی برای انقلاب کردن ندارم! جنگ هم که نیست تا ... دانشگاه هم که امری عادی شده!!! مثل مدرسه رفتن! آرام باید رفت و آرام باید برگشت! اگر حقم جایی ناحق شد اعتراض و اعتصاب نکنم! چون شما نگران می شوید!!! آن همه در زندگیتان سختی کشیده اید انقلاب کرده اید ! جنگیده اید ! منافق دیده اید ! همیشه خودتان هم می گویید! من چه می فهمم آن روزگاران چه سخت بود!! دیگر من نباید دست از پا خطا کنم !!!
دین من هم همان دین توست ! اما درست به مثابه استفراغ آن است !!! نوجوان بودم که درست مانند کودکی که غدا در حلقم می ریختی احساس کردم دینم را هم همینگونه دارم! اما باز هم مثل خردسالی ام چیزی را که به زور در حلقم ریختی بالا آوردم! روی تمام هیکل و زندگی ام! این است که دین من همان دین توست اما استفراغ وارش!!!
پ.ن: این متن هنوز کار دارد و ادامه هم احتمالا دارد! فعلا نوشتن بقیه اش و اصلاحش برام مقدرو نیست اما دلم هم نیومد نگذارمش ! ناقصی اش رو به کاملی خودتون ببخشید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:8  توسط بید مجنون
|