۳:
۲۲:
...؟؟؟
ساعت هشت و نیم بیست و چهارم مرداد سال ۱۳۶۶ من به دنیا آمدم و ساعت ۱۲ایشان! جالب این هست که هم محله ای هم بودیم تا چند وقت پیش ، و در چهارسالگی درخت بیدمجنونی در حیاط خانه شان کاشته... همزاد داشتن هم بامزه است هاااا
این مطلب متعلق به سال گذشته بود و امسال می شود:
۲۳=۲۲
به همین راحتی!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:24  توسط بید مجنون
|
این روزها انگار تماما" انگار تابوت به دوش می کشیم
تابوت ذوق و شوقی مرده
امیدهای مرده
اعتماد مرده
و
.
.
جوانانی مرده ... که نه "کشته"
تابوت مرگ جوانی ، عشق ، آرزو ، امید و آزادی خواهران و برادرانمان را بر دوش می کشیم و
هیهات ... از این بازار مکاره ... که نظرمان را! چشممان را ! گوشمان را ! بودنمان را ! شعورمان را نادیده گرفتند! و از این بالاتر هست ؟
این تابوت بر دوشمان سنگینی می کند ... خاصه در التهاب روحمان در بوی عفن دورغ!! که به نفس نفس افتاده ایم .. دلمان گرفت از بس که بغض را راندیم در پس گلو ...
دلمان به آتش کشیده شد ... از بس که شرافت و انسانیت را به آتش و خون کشیدند ...
پ.ن۱: بیشتر از این ها بود ، نتوانستم بنویسم ...
پ.ن۲:هیچی!
پ.ن: کماکان به کعبه کریمان سر بزنید.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:12  توسط بید مجنون
|
حکایت غریبی است که دردی در تو جان می گیرد و راهی پیش رویت گشوده می شود که تو شاید لنگ لنگان رهرو باشی آن ره را ... و هیچ شاید از این حکمت ندانی و ندانی که چرا باید رفت ...تنها می دانی که باید رفت
و سال گذشته این چنین آغاز شد برایم کعبه کریمان با دردی به یادگار از کودکی به نام الناز در بیمارستان مفید .... کودکی سر راهی و منگول که از مرکز "رفیده" به علت سرطان خون به بیمارستان مفید انتقال داده شده بود هفته آخر را هر روز بر بالینش بودم و روز نوزده اردیبهشت که نتوانستم بروم فوت شد... و بهانه ای شد برای حضورم در کعبه کریمان و تلاش برای برآورده شدن آرزوی بچه های بهزیستی ، بچه های بیمارستان ها و ...
امسال را منتظر بودم چرایش را خودم هم نمی دانم
اما ... خواهرم، هانیه بیماری اش شدت گرفته و درد بسیاری زیادی را تحمل می کند و هیچ کاری برای کاهش این درد و بیماری از دستم ساخته نیست ... و این فقط بغضی شده در گلویم و سوزشی مداوم در چشمهایم ...! اما این بار نیز تصمیم گرفتم راهی را بروم ... راهی که می دانم اگر هانیه عزیزم هم از سلامت ذهنی و جسمی برخوردار بود محال بود که انجامش ندهد ... و می دانم که او دلش برای تمام کودکان می تپد ...
و این گونه است که :
کعبه کریمان آغاز شده است ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:2  توسط بید مجنون
|
گاهی رفتن سرآغاز ماندن است ! دلتنگی رفتن که شروع شد ، گریستن ها که آغاز نمودی ، ترس از کنده شدن که در تو جان گرفت و خوب که خاطره ها را مرور کردی و شمردی و سبک سنگین کردی و اراده ات شد دل کندن و بریدن .... آن وقت است که می مانی ! و ماندنت ماناست و زیبا ! که دلت وابسته و طفیلی مشتی خاطره نیست ! تا نتوانی بروی و لجوج هم نیست که همه پل ها را ویران کنی و بروی ! این جا ماندنت غربال شده است از میان روزمرگی و عادت به بودن !
این ماندن را دوست می دارم ! ماندنی بین ماندن و رفتن که همه اش بسته به بازی توست و این که فن ماندن و بودنت لذت بُرد تو از توست ! بُر تویی که اگر مانده ای ، مانده ای که تحمل کنی و بسازی از تویی که شاید می ماند چون طفیلی بود و گریز از مرداب وابستگی و خاطرات نمی دانست و این چنین است که گاهی رفتن سرآغاز ماندن است ....
پ.ن: همیشه دنبال مناسبت برای نوشته ها نگردیم !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:9  توسط بید مجنون
|
من تو را نمی شناسم و هیچ از تو که هیچ ! از خود نیز شاید ندانم!
اما بهر نام "پروردگار" هم که شده با من سخن بگوی ... که من زاده شدم و مرا "تسلیم شده ات " خواندند و "بنده" نام گرفتم و پرورش و آفرینش ام نیز وامدار تو نهاده شد ...
و سال ها گذشت و دویدن را آموختم و سال های سال مشق دویدن کردم لیک چندی است حس می کنم که هیچ نیاموخته ام و حال آمده ام که بگویم : این من ام ! آنکه برای خود هیچ نامی نشان ندارد و این روزها معنایی نمی یابد ... و تا کنون چه یافته نداند! که هر چه یافته همه هیچ بوده و بس !
و حکایت این روزهایم حدیث نومیدی نیست ... که تنها پرسشی است از این قصه بی فرجام انگارانه این فرزندان آدم ! که چه شد؟ که چه بر سر این دو پا آمد ؟ اگرچه ابن قابیل نام گرفت اما مگر بر سر این کوی ابراهیم و موسی و عیسی و ارمیا و یحیی و اسحاق و یونس و یوسف و نوح و صد و بیست و سه هزار و نهصد و نود و دو هزار نماینده دیگرت گذر نکردند ؟ که امروز این فرزند قابیلت را می بینم که مست از می دنائت و نامردی دخترک نحیف و نازک اندامش را قربانی قتلگاه شهوتش می کند؟
با من سخن بگو ... که چون "پرورانده" شد اشرف مخلوقات!! که شرفش به او اذن می دهد که سگی را میهمان بالین زنی کند؟ و هم او ، تجاوز را به جای تناسل آموخت ! که به جای این که کودکی پاک را هدیه ی جهان کند، کودکی هشت ساله پاکی را به خود هدیه می دهد؟؟؟
باور کن که حدیث من نومیدی نیست ! تنها سوالی از حکایت کوی و برزن ها و آدم ها و "فتبارک الله احسن الخالقین " است و اعجاب از " از رگ گردن نزدیک تر بودن " و خفتن بر هر بالینی از بهر نانی ...! که کدام است ؟ که اگر از رگ گردن نزدیک تر نیستی.... و اگر هستی و او ندید ... وه ! که چه دردی ... با من سخن بگوی... نه از بهر مرتبتی که ندارم ! یا تسلیم و بندگی ام که به هیچ نیارزد ! با من از دریچه خسته جان بی متاعی سخن بگوی که آواره کوی معرفت توست و هیچ نیاموخته و هیچ ندارد و به هیچ هم نمی ارزد ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:57  توسط بید مجنون
|
وبلاگم شاید تنها جایی باشد که "من" هستم ! کاملا "من" نه به این منظور که بی کم و کاست و بی سانسور و خیلی بی پرده ! نه اصلا ! بلکه من به معنای تنها من ، یک جور دنیای اختصاصی یک دنیای بی نقش یک دنیایی که نه با عنوان شغلی ات در آن هستی و نه ا تحصیلاتت ، نه با نقش های اجتماعی و ... یک نمود خارجی از ذهن آدم ! که به روز می ود ، مثبت و منفی می شود ، غمگین و خوشحال ، منظم و شلخته ، دلتنگ ، بخشنده ، قهر و آشتی هم دارد ...
یک کسی با لحنی -شاید من حس کردم ! - منتقدانه گفت که ابن وبلاگ اصلا انگار که یک وبلاگ دیگر است و شما زمین تا آسمان تغییر کرده اید و ... دوست عزیز من آن قدر به این استحاله ایمان دارم که حتی از ثبوت نام ابن مکان اجتناب ورزیده ام ! و نامم را بید مجنون گذارده ام که نحیف است و هماره در رهگذر بادها و ناگزیر از این رقص ناموزون و استحاله ناپایدار...
در هر حال نمی دانم چرا پاراگراف بالا را گفتم شما اگر فهمیدید به من هم بگویید !
نگارنده این جا ،فعلا حرفی برای گفتن ندارد و ترجیح می دهد مدتی را سکوت کند ... البته این به معنای تعطیل دایم نیست
اما به همه سر خواهد زد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:36  توسط بید مجنون
|
"جبر" را زندگی می کنیم ... این گونه که حیاتمان بی معنا و بودنمان بی تعریف است تنها "جبر" را زندگی می کنیم ، و این چنین است که مرگ مساوی است با ترس و زندگی هم مساوی با "عدم مواجه با ترس!" همین! یک معادله خیلی ساده ! بی هیچ فرمول و تبصره ای که خاطرمان مکدر شود ...
بعدا نوشت: برای درک بهتر منظورم به قسمت نظرات ، جوابیه جناب "سیمرغ" مراجعه کنید لطفا.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:18  توسط بید مجنون
|
زنها معمولا یا کاری را نمی کنند یا تا ته خطش می روند! دلم می خواست یک سری بند را رها کنم و به شیوه ی زنانه ام تا ته خیلی چیز ها را بدون ترمز بروم! تا ته ته ته !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:46  توسط بید مجنون
|
حتی در نیازمندانه ترین حالت که می خواهم تو را به چیزی یا کسی سوگند دهم ، کسی را جز خودت ندارم !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:0  توسط بید مجنون
|
سی آذر:
وقتی حنجره ات خسته است به این فکر کن که شاید سکوت رسالت توست
چهاردهم مهر :
خیلی حرف دارم ولی دلم می خواهد آن قدر بشنوم که کلمات در گلویم بمیرند! گاهی این طوری بهتراست! مثل جنون که گاهی بیشتر از تعقل می چسبد!
بله ! نگاه حرف می زند! رفتار حرف می زند ... اما ... بیان بعضی حرف ها فقط رسالت کلمه هاست ... گوشم در تب و تاب آغاز رسالتت کلمه هاست ... حرف بزن ...
بیست و هشت شهریور:
فریب بهار باور کردنی نیست ! نمی شود آمدنش را تلقین کرد! و به امید واهی اش جوانه زد! تنها حس کردنی است...
بیست و نه مرداد :
هیچ کس،هیچ چیز، هیچ کجا...هیچ... هیچ ... بودنم به اندازه ی وسعت خالی تمام این هیچ ها بزرگ ِ حقیری است... شاید هم حقیرِ بزرگی...
پ .ن : یک نسخه پشتیبان از بلاگم تهیه کرده بودم یک نگاهی به مطلب انداختم از یک سری مطلب خوشم آمد که اینجا چند جمله اش را آوردم و به فواصل شاید بعضی را دوباره بنویسم ! نمی دانم در این مدت سیرم نزولی بوده یا صعودی؟!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:16  توسط بید مجنون
|
پیمان نامه منع شکنجه در سال ۱۹۸۴ توسط سازمان ملل متحد تصویب و به امضای برخی کشورهای جهان رسید ، از آن سال تا به حال (که حدودا ۴-۵ سالی از انقلاب گذشته بوده!) کشور ایران موافقت خودش را با این کنوانسیون اعلام نکرده ! این یعنی چی؟!!!
گزارش دبیر کل سازمان ملل در باره وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران
پ.ن :مجمع عمومی سازمان ملل متحد با 69 رای موافق و 54 رای مخالف با صدور قطعنامه ای نگرانیهای عمیق خود را از نقض حقوق بشر در ایران ابراز کرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:58  توسط بید مجنون
|
نمی دانم این حس من به تنهایی است یا بیه هم این طوری شده اند ؟!
احساس می کنم که روزهای زندگی خصوصا جوانی به سرعت می روند ، آن قدر که آدم جا می ماند! یا حتی آن قدر که شاید به جوانی کردن نرسد !!
واقعا اصلا جوانی کردن و زندگی کردن یعنی چی؟!
پ.ن: اگر که به دوستان سر نمی زنم ، واقعا شرمنده ام هم فصل امتحاناست ، من هم که هی باید برم گرمسار و برگردم ! و هم ... سر کار هم نمی روم بنابراین اینترنت پرسرعت ندارم و با این اینترنت نفتی هم جونم گرفته می شه تا یک صفحه می آد بالا!
پ.ن۲: ان شا الله از ۷ بهمن دوباره درست می شه ! و از خجالت همه در می آم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:19  توسط بید مجنون
|
موضوع و انگیزه ای برای نوشتن ندارم ...
یکی از علت هایش این است:
هانیه(خواهرم) مریضه ... زانوش به شدت درد می کنه و امروز که دکتر رفته عکس انداختن
و گفتن که کشکک زانوش خورده شده ، اما باید ام آر آی بشه تا اگر تشخیص قطعی بدهند
عمل کنه و کشکک مصنوعی بگذاره ...
از طرفی چون نمی تونه درک کنه و برای ام آر آی همکاری لازم را انجام بده(به دلیل منگولیسمش)
باید بیهوشی کامل شه و برای بیهوشی کامل باید آزمایش و ... بده و قلبش معاینه شه و ...
این یعنی با این درد شدید کلی دوندگی ...
می گن یکی دیگه از نشانه های خاص منگول ها اینه که پاهاشون کمی تغیر حالت می ده
و متاسفانه برای هانیه عزیز ما این جوریه
براش دعا کنین که زیاد درد نکشه و زود خوب شه
هانیه:
پ.ن۱:عقاب
پ.ن: غزه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:38  توسط بید مجنون
|
و تو هم نفهمی !!!
و فقط حس کنی که آن روز برایت روز دیگری است و دنیا خیلی زیباست...
بله می شود .. باور کن که می شود
* پ.ن: یک دفعه به معنی یک بار نیست! بلکه منظور ناگهان است!
پ.ن۲: می دانم که بی سواد نیستید! برای خودم نوشتم یادم باشد!!
پ.ن۳: من اصلا به این علامت(!!!) اعتیاد یا علاقه خاصی ندارم!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:34  توسط بید مجنون
|
باز هم نیشمان تا بنا گوش باز می شود!
پنج شنبه ظهر برای برگشت به خانه از سر کار در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم عمیقا!!! فکر می کردک که یک دفعه دیدم یک آقای دستفروشی که چندین بار دیدم که انار می فروشد آمد جلو یک انار در دستم گذاشت و رفت ...
مردم آن اطراف همین جوری چپ چپ من رو نگاه می کردن که دختره پر رو انار از دست پسره گرفت و نیشش هم بازه اما واقعیت این بود که اون آقا رو می شناختم و می دونستم که از قیافه اش پیدا نیست اما کمی مشکل ذهنی دارد ... و به خاط همین موضوع هم از هدیه اش بسیار لذت بردم انار خیلی قشنگی بود با برگ های نرم و لطیف ...
از بچگی توی فیلم ها زیاد راجع به فرشته های نگهبان و این چیزها شنیدیم نمی دونم چقدر درسته اما احساس می کنم پیوند عجیبی و قشنگی بین من و تمام معلولین ذهنی هست ... شاید هم همون ها فرشته های نگهبان من اند...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:43  توسط بید مجنون
|
فعلا هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم!
امروز دوباره رفتم بیمارستان ، این بار برای آندوسکپی (خیلی کار وحشتناکیه!) نتیجه اینکه :
سرطان ندارم!
هفته گذشته که رفته بودم دکترها و دانشجوها به انگلیسی بین خودشون اصطلاح سرطان معده رو به عنوان تشخیص اولیه حدس زدند جالب اینه که فکر می کردند من نمی فهمم! امروز هم برای مشخص شدن این موضوع رفتم آندوسکپی که مشخص شد نه بابا! بادمجان بم آفت ندارد!
بابت این موضوع شاکر هستم اما ... راستش اولش خوشحالم شدم! اما بعد یه کم خجالت کشیدم! از همه آن هایی که شاید نتیجه شان مثل من نباشد! و از همه کودکان بیمارستان مفید ها و علی اصغر ها و ...
این لینک را هم حتما سعی کنید ببینید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:8  توسط بید مجنون
|