تبليغاتX
ویزارشن
شنبه 1388/04/20




طرحی از جمعیت دانشجویی-مردمی
امام علی(ع)



کودکی‌ات را به یاد بیاور و تنها برای چند لحظه دلت را ببر به آن روزها...

به روزهایی که شاید دلخوش آرزوی یک اسباب بازی زیبا بودی... که تمام شادی‌ات خوردن یک خوراکی خاص بود و دنیایت خلاصه می‌شد در یک جشن رنگارنگ و شاد یا یک مسافرت...

شاید به بعضی‌هاشان رسیده باشی پس طعم لذتش را به یاد آور ...و شاید بعضی‌هایش هیچ گاه برآورده نشد و حسرتش در طی سال‌ها و در پس غبار دغدغه‌هایت گم شده...
اما...
این را بدان که امروز کودکی هست که می‌توانی طعم لذتی که چشیدی به او هم ببخشی یا غبار حسرتی که بر دلت ماند از دل او بزدایی... اما این کودک با تو تفاوت‌هایی دارد. او شاید کودکی است بیمار و بستری در بیمارستان، یا کودکی معلول ذهنی، شاید هم کودک کار و خیابان ... هر چه که هست یقین بدان سهمی از محرومیت دارد ... و اینجاست که تو می‌توانی با برآورده ساختن آرزویش - که تمام دنیای اوست - به او دنیایی ببخشی به بزرگی کعبه‌ای شاید.
سهم او کعبه‌ی آرزوهاست... که آرزوی کودکی محروم را در دل دارد و سهم تو نیز می‌تواند کعبه کریمان باشد که نوید بخش نور است در دنیای کوچک و تاریک او...

نشانی اینترنتی:

www.kabe-kariman.com

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:44  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1388/03/31
 

 

کعبه کریمان

 

لطفا همه این جا  را ببینید و بخوانید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:50  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1388/03/02

حکایت غریبی است که دردی در تو جان می گیرد و راهی پیش رویت گشوده می شود که تو شاید لنگ لنگان رهرو باشی آن ره را ... و هیچ شاید از این حکمت ندانی و ندانی که چرا باید رفت ...تنها می دانی که باید رفت

و سال گذشته این چنین آغاز شد برایم کعبه کریمان با دردی به یادگار از کودکی به نام الناز  در بیمارستان مفید .... کودکی سر راهی و منگول که از مرکز "رفیده" به علت سرطان خون به بیمارستان مفید انتقال داده شده بود هفته آخر را هر روز بر بالینش بودم و روز نوزده اردیبهشت که نتوانستم بروم فوت شد... و بهانه ای شد برای حضورم در کعبه کریمان و تلاش برای برآورده شدن آرزوی بچه های بهزیستی ، بچه های بیمارستان ها و ...

امسال را منتظر بودم چرایش را خودم هم نمی دانم

اما ... خواهرم، هانیه بیماری اش شدت گرفته و درد بسیاری زیادی را تحمل می کند و هیچ کاری برای کاهش این درد و بیماری از دستم ساخته نیست ... و این فقط بغضی شده در گلویم و سوزشی مداوم در چشمهایم ...! اما این بار نیز تصمیم گرفتم راهی را بروم ... راهی که می دانم اگر هانیه عزیزم هم از سلامت ذهنی و جسمی برخوردار بود محال بود که انجامش ندهد ... و می دانم که او دلش برای تمام کودکان می تپد ...

و این گونه است که :

کعبه کریمان آغاز شده است ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:2  توسط بید مجنون  | 

چهارشنبه 1387/11/30

خیرین مهربونی که تماس می گیرند همه می گویند : جمع شما یک چیز خاصی دارد ... شما یک جور دیگرید ... یه آرامش دیگه ... و من هربار فقط بغضم می گیرد ...روز مراسم خیلی ها که پول می دادند می گفتند ما قبض و رسید نمی  خواهیم ! یه خانمی مسنی دستمو کشید و گفت : مادر شما جمعتون این قدر پاک این ... ما دیر به قافله رسیدیم و عقب موندیم خوش به حالتون ...

امروز یک نفر دیگر تماس گرفته بود می گفت با دوستانش سابقه ۱۴ سال کارهای خیریه دارند و حتی خارج از ایران هم که بوده همین کار روی می کرده و کمک از ایرانین مقیم خارج از کشور هم به ایران می آورده اما شب اربعین تا صبح نتونسته بخوابه ، از فکر خسرو و اینکه انگار این جمع اون گمشده اش بوده و حسی که در این جا داره متفاوت از همه این ۱۴ سال هست ... راستش شنیدن این حرف ها هم خوشحالی داره ، هم ترس و هم ناراحتی...

در مقابل همه این حرفها دلم می خواد یه چیزایی رو بگم : ما نه پاک هستیم و نه امامزاده و نه ...

ما فقط و فقط یک مشت جوجه! دانشجوییم! که فقط و فقط خواستیم که یه کارهایی بشه ، به شخصه فقط و فقط از خدا خواستم و التماس کردم اون سالن پر شه و یه سری آدم بیان ، دعا کردم که این بچه ها هم دیده بشن ... یه کسی به دادشون برسه ... ما فقط یک عده دانشجوییم که شب های امتحانمون لا به لای کتابهامون خطبه امام حسین رو هم طراحی کردیم و پخش کردیم و ... بین سطر سطر درس هامون خسرو را هم دیدیم! توی ورقه های امتحانی حمید غلامی رو به یاد آوردیم و توی راز و نیازامون سمفونی رقص این بچه ها رو بالای دار شنیدیم و کوکورانه پا به پایش نرقصیدیم ... خواستیم فقط خواستیم همین ! نه پولی در جیب داشتیم داریم! نه آشنایی و نه ... حتی اندازه یک برنامه چند دقیقه ای از "درشهر" ، یک خبررسانی از این همه اخبار ساعت به ساعت تلویزیون، یک بنر از این همه دیوار سیاه این شهر جایی نداشتیم ! حتی روزنامه همشهری اگهی مان را بعد از کلی چانه زدن صفحه آخر نیازمندی ها چاپ کرد ... شهرداری بعد از چقدر دوندگی ! تبلیغات را دقیقه نود تحویلمان داد! ما هیچ نداشتیم ! و نداریم جز "خواسته" ...

روزهای آخر که نزدیک به طرح می شد ، ظهر قبل از همایش که سالن به آن بزرگی را دیدم و ترسیدم! از خدا خواهش کردم به خاطر خواهش علیرضا کریمی ، فاطمه موسوی، معصومه حبیبیان ، بابک صحافیان، بهنوش باقری، محدثه شریفات، امیر زارعان و فرزانه قبادی کسی هروله شان را بشنود و فکری کند و کاری ... من عاجزانه از خدا یک قدم را التماس کردم! یک نه! هزار رهرو در جاده ای  که این عزیزان مسیرش را با نام خسروها و حمید ها و مصطفی ها زمزمه کردند و چه بسا فریاد کشیدند ...

 

و خداوندا اکنون از تو هزاران هزار رهرو می خواهم که در مسیری که هزار نفر از اربعین امسال راهش را فریاد می کنند قدم بردارد ...

 

پ.ن: از آنجایی که بنی بشر هر خواسته اش که برآورده شود رویش بیشتر می شود این خواهش آخر را دارم !!!

پ.ن: اسم بردن از این آدمها به منزله نادیده گرفتم زحمات خیلی ها مثل تیم تدارکات، تبلیغات و روابط عمومی یا نشریه نیست از همه اونها هم ممنونم و از تذکر آقای فکری هم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:5  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1387/08/05

دو تا خانواده از طرح کعبه ی کریمان رفتند مشهد... بلیط ها دست من بود و درست وقتی که می خواستم برم راه آهن ترافیک شدیدی شد ! یک ربع راه رو حدودا یک ساعت و خرده ای طول کشید پنج شش دقیقه وقت بود هنوز نرسیده بودم داشتم دعا می کرد که یاد صحبت های شارمین میمندی نژاد افتادم اینکه به خدا نگم تو می تونی! چون تونستنش رو زیر سوال می برم! سعی کردم به حرفاش عمل کنم و به معنای واقعی توکل کنم و مطمئن باشم که می رسم ...دو دقیقه وقت بود تا حرکت قطار که رسیدم افتان و خیزان! آن قدر دویده بودم که هیچ حرفی نشد بزنیم و بلیط ها رو دادم و آنها راهی شدند ...

یکی از بچه های مریض بیمارستان مفید که آرزوی دوچرخه کرده بود ، وقتی باهاشون تماس گرفتم برای تحویل دوچرخه فهمیدم اهل آذر بایجان غربی هستند و فعلا تهران نمی آیند ... چند باری باهام تمس گرفته بودند برای احوال پرسی تا اینکه دیشب زنگ زدن و گفتن الان مرز کردستان و عراق اند و می خواهند برام هدیه بخرند! هر چی خواهش و تمنا کردم فایده نداشت و گفتند که بهشون بر می خوره! تا امروز ظهر بهم وقت دادند که یه چیزی سفارش بدم برام بیارن به پاس زحمت و مهربونیم!!!!!!!!!

کلی شرمنده خودم و خدا شدم! آخه من کی مهربونم و خدا من رو این جوری به بنده هاش نشون داده؟ آخه برای چی؟ 

 

از  روزی که وارد جمعیت امام علی (ع) شدم خیلی چیز ها دیدم ، آدم هایی که تک تکشون معجزه بودن و حوادثی که هر کدوم پیامی ... و اشارتی ... ولی انگار عادت کرده بودم به اینکه همیشه باشه! جمعیت همیشه برام پناهگاه باشه ، هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگر یک روز ببهم بگن : بسه! دیگه تعطیل! هر کدوم برید پی زندگیتون چی میشه........ واقعا چی مشه؟ من کی می شم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:42  توسط بید مجنون  |