پاییز را دوست دارم ، شاید برای این که فصل کوتاهی است ...
آرام می آید ، نرم نرمک ، بدون گرمایی سوزاننده یا برف و سرمایی...
هر بار آمدنش را از یاد می برم یک دفعه به خودم می آیم می بینم در خیابان که راه می روم گام هایم صدای دیگری دارد ،حس می کنم که باد ملایمی پوستم را نوازش می کند ، می بینم که اسمان دلش پر می شود ، کوچه ها خلوت ترند ...
فصل یادهاست و خاطره ها ... که قدم بزنم روی خش خش برگ ها و مرور کنم خودم را ، بودنم را ...
که گهگاهی نرم نرمک بارانی ببارد و حس کنم که چقدر دلم می خواهد عاشقی کنم برای کل کائنات ، مهربانی کنم و لبخند بزنم به همه هستی ، به مورچه ای شاید به برگ درختی ، به کودک گریانی ، پیرمردی که غرغر کنان از فیش حقوق بازنشستگی اش ایام را می گذارند ، به زنی خسته که روزها را می دود! در پی مدرسه بردن طفلش ، مرد زحمتکشی که تند تند روزها را ورق می زند از پس تلاش برای خانواده اش ، به پیرزنی که هن هن کنان از بازار روز میوه می خرد و برای صرفه جویی! معطل اتوبوس می ماند به همه ی کسانی که شاید پاییز را دوست ندارند ، شاید از خزان بیم دارند و شاید فرصت حس کردن پاییز را ندارند .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:21  توسط بید مجنون
|
بعضی وقت ها آدم ها از شلوغی ها کناره می گیرند و با خودشون خلوت می کنند ، گاهی اوقات دور و اطراف آدم شلوغه اما آدم با خودش خلوت داره! بعضی وقت ها هم دور آدم خلوته اما آدم با خودش خلوت نداره!
...
آدم هوس های مختلفی می کند ، گاهی هوس تغییر، گاهی هم هوس "معجزه"! چیزی که اتفاق بیفته و ....
نمی دانم چرا حتی نمی تونم جمله هام رو تکمیل کنم !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:31  توسط بید مجنون
|
گاهی با خود چنان غریبی که نمی دانی این که هستی ، کیست؟ غریبه ای که در میان تو نشسته یا بهت زده ای در میان دیگران ؟ اصلا رهروی؟ یا که تابعی ؟ و متابعتت از چه روست؟ متابعتی از فلاکت؟ که یعنی با شجاعت رو در روی خودت بایستی و محکم بگویی: تو تابع مفلوکی هستی؟ بی اندیشه؟ یا که رهروی؟ رهروی تنها و خسته؟ و خستگی و تنهایت از چه روست؟ نمی دانم! من که در گرداگرد گستره ی خرد و حقیر بودنم که چرخ می زنم از خاک تا افلاک را تنها ابعاد می بینم و و در بهتم از ابعاد هستی و در فقرم از دانش آنکه در پستوی کدامین بُعد هستم؟ و چون غمگین مهمومی با خود زمزمه سازم که : هِی...هِی...هِِی...ای من!!!! زبانِ دل بجنبان! در کدامین سویی؟ و جواب گیرم از خویشتم ، عاجزانه :که در کمرکش این راه سخت ، در میان این ظهر داغ نا تمام انگار ... مانده ام که آزمونم چیست ؟ و سخت و تلخ باید گریست بر حال خویشتنی که این چنین غریب است !
مابقی هم داشت که نشد بنویسم ... نتوانستم ! قلم تا همین جا یاری ام کرد فعلا!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:22  توسط بید مجنون
|
این روزها انگار تماما" انگار تابوت به دوش می کشیم
تابوت ذوق و شوقی مرده
امیدهای مرده
اعتماد مرده
و
.
.
جوانانی مرده ... که نه "کشته"
تابوت مرگ جوانی ، عشق ، آرزو ، امید و آزادی خواهران و برادرانمان را بر دوش می کشیم و
هیهات ... از این بازار مکاره ... که نظرمان را! چشممان را ! گوشمان را ! بودنمان را ! شعورمان را نادیده گرفتند! و از این بالاتر هست ؟
این تابوت بر دوشمان سنگینی می کند ... خاصه در التهاب روحمان در بوی عفن دورغ!! که به نفس نفس افتاده ایم .. دلمان گرفت از بس که بغض را راندیم در پس گلو ...
دلمان به آتش کشیده شد ... از بس که شرافت و انسانیت را به آتش و خون کشیدند ...
پ.ن۱: بیشتر از این ها بود ، نتوانستم بنویسم ...
پ.ن۲:هیچی!
پ.ن: کماکان به کعبه کریمان سر بزنید.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:12  توسط بید مجنون
|
حکایت غریبی است که دردی در تو جان می گیرد و راهی پیش رویت گشوده می شود که تو شاید لنگ لنگان رهرو باشی آن ره را ... و هیچ شاید از این حکمت ندانی و ندانی که چرا باید رفت ...تنها می دانی که باید رفت
و سال گذشته این چنین آغاز شد برایم کعبه کریمان با دردی به یادگار از کودکی به نام الناز در بیمارستان مفید .... کودکی سر راهی و منگول که از مرکز "رفیده" به علت سرطان خون به بیمارستان مفید انتقال داده شده بود هفته آخر را هر روز بر بالینش بودم و روز نوزده اردیبهشت که نتوانستم بروم فوت شد... و بهانه ای شد برای حضورم در کعبه کریمان و تلاش برای برآورده شدن آرزوی بچه های بهزیستی ، بچه های بیمارستان ها و ...
امسال را منتظر بودم چرایش را خودم هم نمی دانم
اما ... خواهرم، هانیه بیماری اش شدت گرفته و درد بسیاری زیادی را تحمل می کند و هیچ کاری برای کاهش این درد و بیماری از دستم ساخته نیست ... و این فقط بغضی شده در گلویم و سوزشی مداوم در چشمهایم ...! اما این بار نیز تصمیم گرفتم راهی را بروم ... راهی که می دانم اگر هانیه عزیزم هم از سلامت ذهنی و جسمی برخوردار بود محال بود که انجامش ندهد ... و می دانم که او دلش برای تمام کودکان می تپد ...
و این گونه است که :
کعبه کریمان آغاز شده است ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:2  توسط بید مجنون
|
گاهی رفتن سرآغاز ماندن است ! دلتنگی رفتن که شروع شد ، گریستن ها که آغاز نمودی ، ترس از کنده شدن که در تو جان گرفت و خوب که خاطره ها را مرور کردی و شمردی و سبک سنگین کردی و اراده ات شد دل کندن و بریدن .... آن وقت است که می مانی ! و ماندنت ماناست و زیبا ! که دلت وابسته و طفیلی مشتی خاطره نیست ! تا نتوانی بروی و لجوج هم نیست که همه پل ها را ویران کنی و بروی ! این جا ماندنت غربال شده است از میان روزمرگی و عادت به بودن !
این ماندن را دوست می دارم ! ماندنی بین ماندن و رفتن که همه اش بسته به بازی توست و این که فن ماندن و بودنت لذت بُرد تو از توست ! بُر تویی که اگر مانده ای ، مانده ای که تحمل کنی و بسازی از تویی که شاید می ماند چون طفیلی بود و گریز از مرداب وابستگی و خاطرات نمی دانست و این چنین است که گاهی رفتن سرآغاز ماندن است ....
پ.ن: همیشه دنبال مناسبت برای نوشته ها نگردیم !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:9  توسط بید مجنون
|
من تو را نمی شناسم و هیچ از تو که هیچ ! از خود نیز شاید ندانم!
اما بهر نام "پروردگار" هم که شده با من سخن بگوی ... که من زاده شدم و مرا "تسلیم شده ات " خواندند و "بنده" نام گرفتم و پرورش و آفرینش ام نیز وامدار تو نهاده شد ...
و سال ها گذشت و دویدن را آموختم و سال های سال مشق دویدن کردم لیک چندی است حس می کنم که هیچ نیاموخته ام و حال آمده ام که بگویم : این من ام ! آنکه برای خود هیچ نامی نشان ندارد و این روزها معنایی نمی یابد ... و تا کنون چه یافته نداند! که هر چه یافته همه هیچ بوده و بس !
و حکایت این روزهایم حدیث نومیدی نیست ... که تنها پرسشی است از این قصه بی فرجام انگارانه این فرزندان آدم ! که چه شد؟ که چه بر سر این دو پا آمد ؟ اگرچه ابن قابیل نام گرفت اما مگر بر سر این کوی ابراهیم و موسی و عیسی و ارمیا و یحیی و اسحاق و یونس و یوسف و نوح و صد و بیست و سه هزار و نهصد و نود و دو هزار نماینده دیگرت گذر نکردند ؟ که امروز این فرزند قابیلت را می بینم که مست از می دنائت و نامردی دخترک نحیف و نازک اندامش را قربانی قتلگاه شهوتش می کند؟
با من سخن بگو ... که چون "پرورانده" شد اشرف مخلوقات!! که شرفش به او اذن می دهد که سگی را میهمان بالین زنی کند؟ و هم او ، تجاوز را به جای تناسل آموخت ! که به جای این که کودکی پاک را هدیه ی جهان کند، کودکی هشت ساله پاکی را به خود هدیه می دهد؟؟؟
باور کن که حدیث من نومیدی نیست ! تنها سوالی از حکایت کوی و برزن ها و آدم ها و "فتبارک الله احسن الخالقین " است و اعجاب از " از رگ گردن نزدیک تر بودن " و خفتن بر هر بالینی از بهر نانی ...! که کدام است ؟ که اگر از رگ گردن نزدیک تر نیستی.... و اگر هستی و او ندید ... وه ! که چه دردی ... با من سخن بگوی... نه از بهر مرتبتی که ندارم ! یا تسلیم و بندگی ام که به هیچ نیارزد ! با من از دریچه خسته جان بی متاعی سخن بگوی که آواره کوی معرفت توست و هیچ نیاموخته و هیچ ندارد و به هیچ هم نمی ارزد ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:57  توسط بید مجنون
|
وبلاگم شاید تنها جایی باشد که "من" هستم ! کاملا "من" نه به این منظور که بی کم و کاست و بی سانسور و خیلی بی پرده ! نه اصلا ! بلکه من به معنای تنها من ، یک جور دنیای اختصاصی یک دنیای بی نقش یک دنیایی که نه با عنوان شغلی ات در آن هستی و نه ا تحصیلاتت ، نه با نقش های اجتماعی و ... یک نمود خارجی از ذهن آدم ! که به روز می ود ، مثبت و منفی می شود ، غمگین و خوشحال ، منظم و شلخته ، دلتنگ ، بخشنده ، قهر و آشتی هم دارد ...
یک کسی با لحنی -شاید من حس کردم ! - منتقدانه گفت که ابن وبلاگ اصلا انگار که یک وبلاگ دیگر است و شما زمین تا آسمان تغییر کرده اید و ... دوست عزیز من آن قدر به این استحاله ایمان دارم که حتی از ثبوت نام ابن مکان اجتناب ورزیده ام ! و نامم را بید مجنون گذارده ام که نحیف است و هماره در رهگذر بادها و ناگزیر از این رقص ناموزون و استحاله ناپایدار...
در هر حال نمی دانم چرا پاراگراف بالا را گفتم شما اگر فهمیدید به من هم بگویید !
نگارنده این جا ،فعلا حرفی برای گفتن ندارد و ترجیح می دهد مدتی را سکوت کند ... البته این به معنای تعطیل دایم نیست
اما به همه سر خواهد زد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:36  توسط بید مجنون
|
"جبر" را زندگی می کنیم ... این گونه که حیاتمان بی معنا و بودنمان بی تعریف است تنها "جبر" را زندگی می کنیم ، و این چنین است که مرگ مساوی است با ترس و زندگی هم مساوی با "عدم مواجه با ترس!" همین! یک معادله خیلی ساده ! بی هیچ فرمول و تبصره ای که خاطرمان مکدر شود ...
بعدا نوشت: برای درک بهتر منظورم به قسمت نظرات ، جوابیه جناب "سیمرغ" مراجعه کنید لطفا.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:18  توسط بید مجنون
|
زنها معمولا یا کاری را نمی کنند یا تا ته خطش می روند! دلم می خواست یک سری بند را رها کنم و به شیوه ی زنانه ام تا ته خیلی چیز ها را بدون ترمز بروم! تا ته ته ته !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:46  توسط بید مجنون
|
* *باور کن! دنیا آنقدر کوچک است که :
حتی وقتی باران می بارد همه نمی توانند چترهایشان را باز کنند!
و حصار نگاه آدم ها حتی از چتر هایشان هم کوچک تر است !
قلبشان هم حتی! اندازه مشتشان است!
و....
* * "درد را از هر طرف که بخوانی درد است" !
نان هم از هر طرف که بخوانی نان است ...
و برای تو دلبرک ِ تن فروش ِ خیابان گردم
نان از هر طرف خود ِ درد است ... !
پ.ن: "درد را از هر طرف که بخوانی درد است" این نمی دانم از قیصر امین پور بود! یا یکی در شعری که به خاطر درگذشت امین پور گفته بود آورده بود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:58  توسط بید مجنون
|
خدایا
نقش درد می زنی بر من که سر آغاز رفتنم باشد و زخمی می آید بر پای رفتنم که می سوزد و از پا می اندازد ، لیک باید رفت ... بر جا بود و استوار ... فغانی در گلویم میپیچد که هیچ مامنی برای هروله کردنش نیست و باید ساکت ماند و دم نزد لیک باید سراپا فریاد شد ...
و خدایا
من ، این سراپا درد و فغان را یاور باش ورنه این زخم ، میان هق هق ام امانم را خواهد برد ...
پ.ن: من خوبم ، اما دیدن و شنیدن و دنبال کردن بعضی چیزها سخت است، فقط همین ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:49  توسط بید مجنون
|
عشق،اندیشه، و تصمیم گیری میوه ی ممنوعه ی نسل من است!
می دانی پدر جان، مادر جان! از همان روزی که هر چه آرمان زیبا و هرچه اندیشه در انقلاب شما تمام و کمال بود!
همان وقتی که مردی و مردانگی، غیرت، دفاع از میهن، ایمان و عشق فقط و فقط در دوران جنگ شما بود نسل من عاطل شد!
می گویید!! نسل من بحران هویت دارد! بی آرمان است ! خوب می دانی نسل من نه انقلاب شکوهمند کرده! نه جنگیده! و نه هیچ افنخار تاریخی را رقم زده! حتی تقویمش پر از تاریخی است که شما پدر و مادر عزیز ساخته اید!
نسل من از نظر شما نسل مو سیخ سیخی نازپرورده است! خب! راست می گویید!
راستش من خودم هم شرمنده ام! از این همه نشخوار پسمانده های اندیشه شما شرمسارم! تقصیر من هم نبود! هر چه خواستم این طور نباشد نشد! آخر خودت گفتی! احزاب سیاسی که دیگر به درد نمی خوردند! نظام که جمهوری اسلامی است و من آرمانی برای انقلاب کردن ندارم! جنگ هم که نیست تا ... دانشگاه هم که امری عادی شده!!! مثل مدرسه رفتن! آرام باید رفت و آرام باید برگشت! اگر حقم جایی ناحق شد اعتراض و اعتصاب نکنم! چون شما نگران می شوید!!! آن همه در زندگیتان سختی کشیده اید انقلاب کرده اید ! جنگیده اید ! منافق دیده اید ! همیشه خودتان هم می گویید! من چه می فهمم آن روزگاران چه سخت بود!! دیگر من نباید دست از پا خطا کنم !!!
دین من هم همان دین توست ! اما درست به مثابه استفراغ آن است !!! نوجوان بودم که درست مانند کودکی که غدا در حلقم می ریختی احساس کردم دینم را هم همینگونه دارم! اما باز هم مثل خردسالی ام چیزی را که به زور در حلقم ریختی بالا آوردم! روی تمام هیکل و زندگی ام! این است که دین من همان دین توست اما استفراغ وارش!!!
پ.ن: این متن هنوز کار دارد و ادامه هم احتمالا دارد! فعلا نوشتن بقیه اش و اصلاحش برام مقدرو نیست اما دلم هم نیومد نگذارمش ! ناقصی اش رو به کاملی خودتون ببخشید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:8  توسط بید مجنون
|
دیشب به یک چیزی فکر کردم !
به اینکه چقدر از ارتباطات آدم ها این روزها با ای میل هست؟ چقدر با اس ام اس؟ چقدر تو دنیای وبلاگشون زندگی می کنند ؟ چقدر از زندگیشان دیگر در دنیای مجازی است؟
بعد یک چیز جالب تر یادم آمد ! قسمت لینک های وبلاگ :دوستان اینترنتی! آشنایان و ... انجمن های گفتگو ، گروه هایی(گروپ) دوستی ، اطلاع رسانی و ...
با خودم گفتم یعنی نسل های بعد از ما چطور خواهند شد؟ مثلا دید و بازدید های نوروز به شکل اینترنتی! یا هر چیز دیگری به هر حال اگر امروز بخشی از دنیای ما حالا کم یا زیاد بخش پس وردی (رمز عبور!) و مجازی است نسل آتی قطعا سهم زیادی از دنیایش مجاز است !
فکر کن زمانی که همه دنیایشان مجاز و اینترنتی است آیا من و تو نمی توانیم همان آدم و حوای نسل او باشیم؟ مثلا بگوید که دنیایی بود که توش می شد مسافرت کرد! عروسی رفت ! دید و بازدید کرد! و ... اما او آن دنیا را رها کرد و سراغ چت ! رفت و اینگونه به دنیای مجاز هبوط کرد!!!
مثلا حافظ نسل بعد بگوید :
پدرم روضه رضوان به چتیدن بفروخت! من چرا بلاگ خود را به جوی نفروشم؟!*
حالا سوال اصلی که برام پیش آمد :
واقعا قصه هبوط انسان بر زمین نمی تواند همان **فرضیه وان شناسی باشد که بیماری نوع بشر را گریز از آزادی می داند؟! یعنی قصه هبوط تمامش آزادی های بشری بوده که رفته رفته بشر از خود دریغ کرده و حالا برای همه این همه سوال شده و بنده خدا آدم ! چقدر بد و بیراه شنیده! واقعا این چیزی رو که گفتم تصور کنید! یعنی خودتونو جای نسل اینترنت باز بدونید که از دنیای مجاز خسته است ! و شخصیت واقعی خودتون رو که الان دارید آدم یا حوا بدونید ! چی به نظرتون می رسه؟
پ.ن۱: شعر اصلی حافظ این هست:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم ؟
پ.ن۲: یادم نیست اسم روان شناسش چی بود! فقط سر کلاس استاد مطرحش کرد و از همون موقع ذهن من خیلی درگیرش شد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:27  توسط بید مجنون
|
هان ! ای قابیل! رو سپید باش که امروز نه برادر که فرزند می کشند! فرزندی که از روی شهوت! روزی به جهان می آورند و روزی از روی جنون ! می کشند...
رو سپید باش که هیچ کس نمی توانست این چنین فرزند خلف تو باشد! که در سرزمین من است! آن چنان که فرزندمان همان نطفه ی ما و مال ماست ! و به هیچ کس مربوط نیست! فرزند کشی در موطن من جرم نیست...
پ.ن: یکی از آشنایان شوهر خاله ام بر سر اختلافی که با همسر سابقش داشته بچه شان را به خانه می آورد و به او می گوید که می خواهد او را آتش بزند . دنبال تجهیزات! که می رود، طفل معصوم به خاله اش اس ام اس می زند اما زمانی که خاله ، مادرش را پیدا کرد و بعد به سراغ بچه آمدند ، به شدت سوخته بود و بعدا مرد ... و فرزند کشی در این ملک جرم قابل قصاص نیست ...
بعدا نوشت : بسیار مهم ، اینجا را حتما ببینید : یونس
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:57  توسط بید مجنون
|
خداوندا تو را سپاس می گویم به خاطر اینکه :
می توانم ببینم ، بشنوم ، راه بروم
برای اینکه میان مرز سلامتی و بیماری طی می کنم! آن هم درست به اندازه! قدری که هم قدر سلامت بدانم و نه به ناشکری بیماری افتم!
برای لحظاتی که اگر درد می کشم ، هنوز تو را به یاد دارم! حتی اگر تنها در هنگامه دردهایم باشد!
برای اینکه هنوز بهانه هایی برای خندیدن هست
برای اینکه هنوز آن قدر ها گم نشده م! که نتوانم حتی با تو سخن بگویم...
خداوندا سپاس می گویم
به خاطر آن که نگذاشتی تجربه های تلخ و اشتباهات بشری ام چهره "عشق" را در نظرم مخدوش سازد
به خاطر آن که اگر من "بندگی" تو را منکر می شوم یا لا اقل گاهی فراموش می کنم تو خداوندی خود را در حقم هیچ گاه از یاد نمی بری
به خاطر حضور همه ی انسان های خوبی که بر سر راهم قرار دادی
به خاطر خودت! که این همه خوبی! و مهربان و نزدیک! و به خاطر اینکه من هنوز اینها را در تو می توانم حس کنم!!
خداوندا سپاس...
پ.ن: این قدر این دو سه روزه پست نوشتم و خوشم نیومده که خسته شدم!
پ.ن۲:این پروفایل مدیر وبلاگ که جدیدا به بلاگفا اضافه شده چیز جالبیه فقط حیف که هیچ لینکی به صفحه وبلاگ اضافه نمی کنه! اما... مال من رو ققنوس زحمت کشید و آورد این گوشه، بالای پست الکترونیک گذاشت .
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:55  توسط بید مجنون
|