تبليغاتX
ویزارشن
جمعه 1388/06/20

گاهی با خود چنان غریبی که نمی دانی این که هستی ، کیست؟ غریبه ای که در میان تو نشسته یا بهت زده ای در میان دیگران ؟ اصلا رهروی؟ یا که تابعی ؟ و متابعتت از چه روست؟ متابعتی از فلاکت؟ که یعنی با شجاعت رو در روی خودت بایستی و محکم بگویی: تو تابع مفلوکی هستی؟ بی اندیشه؟ یا که رهروی؟ رهروی تنها و خسته؟ و خستگی و تنهایت از چه روست؟ نمی دانم! من که در گرداگرد گستره ی خرد و حقیر بودنم که چرخ می زنم از خاک تا افلاک را تنها ابعاد می بینم و و در بهتم از ابعاد هستی و در فقرم از دانش آنکه در پستوی کدامین بُعد هستم؟ و چون غمگین مهمومی با خود زمزمه سازم که : هِی...هِی...هِِی...ای من!!!! زبانِ دل بجنبان! در کدامین سویی؟ و جواب گیرم از خویشتم ، عاجزانه :که در کمرکش این راه سخت ، در میان این ظهر داغ نا تمام انگار ... مانده ام که آزمونم چیست ؟ و سخت و تلخ باید گریست بر حال خویشتنی که این چنین غریب است !

مابقی هم داشت که نشد بنویسم ... نتوانستم ! قلم تا همین جا یاری ام کرد فعلا!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:22  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1388/04/04

این روزها انگار تماما" انگار تابوت به دوش می کشیم

تابوت ذوق و شوقی مرده

امیدهای مرده

اعتماد مرده

و

.

.

جوانانی مرده ... که نه "کشته"

تابوت مرگ جوانی ، عشق ، آرزو ، امید و آزادی خواهران و برادرانمان را بر دوش می کشیم و

هیهات ... از این بازار مکاره ... که نظرمان را! چشممان را !  گوشمان را !  بودنمان را ! شعورمان را نادیده گرفتند! و از این بالاتر هست ؟

این تابوت بر دوشمان سنگینی می کند ... خاصه در التهاب روحمان در بوی عفن دورغ!! که به نفس نفس افتاده ایم  .. دلمان گرفت از بس که بغض را راندیم در پس گلو ...

دلمان به آتش کشیده شد ... از بس که شرافت و انسانیت را به آتش و خون کشیدند ...

 

 

پ.ن۱: بیشتر از این ها بود ، نتوانستم بنویسم ...

پ.ن۲:هیچی!

پ.ن: کماکان به کعبه کریمان سر بزنید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:12  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1388/01/20

وبلاگم شاید تنها جایی باشد که "من" هستم ! کاملا "من" نه به این منظور که بی کم و کاست و بی سانسور و خیلی بی پرده ! نه اصلا ! بلکه من به معنای تنها من  ، یک جور دنیای اختصاصی یک دنیای بی نقش یک دنیایی که نه با عنوان شغلی ات در آن هستی و  نه ا تحصیلاتت ، نه با نقش های اجتماعی و ... یک نمود خارجی از ذهن آدم ! که به روز می ود ، مثبت و منفی می  شود ، غمگین و خوشحال ، منظم و شلخته ، دلتنگ ، بخشنده ، قهر و آشتی هم دارد ...

یک کسی با لحنی -شاید من حس کردم ! - منتقدانه گفت که ابن وبلاگ اصلا انگار که یک وبلاگ دیگر است و شما زمین تا آسمان تغییر کرده اید و ... دوست عزیز من آن قدر به این استحاله ایمان دارم که حتی از ثبوت نام ابن مکان اجتناب ورزیده ام ! و نامم را بید مجنون گذارده ام که نحیف است و هماره در رهگذر بادها و ناگزیر از این رقص ناموزون و استحاله ناپایدار...

در هر حال نمی دانم چرا پاراگراف بالا را گفتم شما اگر فهمیدید به من هم بگویید !

نگارنده این جا ،فعلا حرفی برای گفتن ندارد و ترجیح می دهد مدتی را سکوت کند ... البته این به معنای تعطیل دایم نیست

 

اما به همه سر خواهد زد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:36  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1387/12/27

برخی اوقات هست که بد جوری احساس تنهایی می کنی گاهی حتی اگر دور و برت را شلوغ کنی بیشتر تنهایی!

آدم ها می روند و می آید ، اما .... هیچ کس آن تنهایی و خلا موذیانه ای که دور قلبت هست را نمی تواتد درز بگیرد که شاید کمی ، فقط کمی، کمتر شود !

این جور مواقع این گردونه ی اضداد و نقایض انگار دور رقابتی هم می گیرد! هی آدم پشت آدم ... هی حجم ذهنت از حضور ها و غیاب ها خالی می شود درست شبیه اینکه تو صاحبخانه ای باشی که مهر خموشی بر لب زده ای و گوشه ای به نظاره نشسته ای و میهمانان در آمد و شد هستند و تو را انگار که نمی بینند!

دقیقا در این هنگامه هاست که پر می شوی از کلمه هایی که فقط سکوت را هجی می کنند! در ذهن و دلت بالا و پایین می رروند و دیواره ی فکرت را می سایند که بریزی شان بیرون! اما ... باز حکایت نقیضین! که اگر حرف بزنی بیش از پیش به تنهایی محکومی ! که سکوتت تفسیر واژه های زیباتری است چرا که سکوت درد دارد! و همین درد زیبایش می کند ... و کار هرکس نیست

این روزها وجودم لبریز از خلأیی ناشناخته است ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:47  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/12/17

۱:

 

فکر کرده بود که من بهش علاقه دارم ...

من هم حس کرده بودم که اون به من علاقه پیدا کرده ... !!

هر دو نگران طرف مقابل بودیم!

بالاخره با هم حرف زدیم ... با چه سختی و مٍن مٍن راجع به این مسایل گپ زدیم : درباره اینکه هیچ کدوم آمادگی و  فکر و برنامه ای نداریم! اصلا به این که همچنین چیزی ممکن هست پیش بیاد هم فکر نکردیم و نگرانیم که از این مسایل اتفاق بیفته! اگر هم چنین چیزی هم باشه اصلا نمی تونیم واکنشمون رو پیش بینی کنیم ! 

هر دو داشتیم با این حرفها اون یکی رو آماده می کردیم و محک می زدیم!

 سخت بود ... و یک تجربه جالب !! و نتیجه اینکه :

هر دو اشتباه کرده بودیم! به همین سادگی...!

 

۲:

گاهی خیلی حرف ها هست که بگویی و گوشی نیست برای شنیدن! و گاهی گوشی هست و حرفی نیست برای زدن ! و اما من این چنین دچارم که هم حرف هست و هم گوش هست ! اما نه ذوق برای گفتن !  که تکرار مکرارات است و چه حاصل؟! که حتی حصول هم نیم خواهم! و من اما نیم دانم که چه می خواهم! و نخواستن هایم هم روشن نبود و نیست و شاید ... اصلا نفهمیده ام هنوز که... هیچ! نفهمیده ام که نفهمیده ام یا فهمیده ام !

 

۳:

 

 

پارادوکس:

پاتوق پسرک لب دریاچه بود.. او کارش همین بود ! پسرک "شوخی شوخی" سنگ پرتاب می کرد و ماهی ها "جدی جدی" می مردند !

چرک نویسی در زمهریر  :

انگار چشمهایم در نیمه مردگی یک وسوسه باز مانده است...

 

 

 

۴:

 

 

و گاهی من از جویدن این سیب تلخ ابهام لذت می برم و نشئه می شوم از این تلخی و ...

و گاهی هوس می کنم طعم گس یاس را و پوچی ای که مرا بی وزن می سازد و رها از هر آنچه که بر گرده ام سنگین است و از هر هر چه !

 

 

 

۵:

 

یک جنون خاصی است این خودسانسوری! و  می تواند یک مازوخیسم باشد ! و یا حتی یک ننوع سادیسم! که زبان ذهن و قلمت را درز بگیری و خفه کنی ! هر آنچه که می خواهد بگوید و در آخر بنشینی و فکر کنی که این کار که خودت را هم خفه کرده یک مازوخیسم است ! یا اینکه  مخاطبت که حرصش گرفت و زیر لب فحشت داد که چه چرت و پرت های می نویسی! و من هیچ سر درنیاوردم یک سادیسم است!!!

 

 

۶:

 

 

دقیقا می توانید ۲ به بعد را ربط دهید به شماره ۱! فکر کنید به خاطر آن لطمه خورده ام و چرندیات نوشته ام یا اصلا از زندگی مایوس شده ام! می توانید شایعه هم بسازید! آن هم از این داستان عاشقانه های رومانتیک سوزناک-که دو زار هم به گروه خونی من نمی خورد! اما خوراک خوبی برای بحث های ... است!-

 

 

 

۷:

 

 می توانید خیلی هم منطق و احترام مدارانه! هر شماره را به جای خودش بخوانید و هی نخواهید دنبال نتیجه باشید که مجبور شوید همه چیز را به هم ربط بدهید و ذهنتان را خسته کنید! بله! می توانید به همان سادگی که نوشتم!! بخوانید و بگذرید و به شماره ۱ هم بخندید ! و شماره ۴ را جدی نگیرید و بگذارید به پای سلیقه

 

 

 

۸:

 

البته می شود من هم این قدر به پرو پای مخاطبم نپیچم و این همه نگویم می شود این طوری یا آن طوری ! می توانم بر عهده خلاقیتتان بگذارم! به همین سادگی !

 

 

 

۹:

 

زنی در باد گیر کرده است، دهان باز می کند ، فریاد می کشد اما ... باد دهانش را پر می کند!

زنی در بیابان اسیر است ! قدم می زند اما ... باد نمی گذارد قدم هایش معنایی پیدا کند !

ز

نی در باد .. زنی در باد و بیابان و تابش یک بیابان تنها دچار تاریکی است ، آن زن من هستم ...

۱۰:

 

 

باز هم پارادوکس:

 

 من دیگر هیچ ندارم بگویم و ... هرچه برای گفتن دارم "هیچ" است

 

 

 

پ.ن: ببخشید که این قدر بد می نویسم و نمی شود منظورم را فهمید اما باور کنید لذت خاصی به من می دهد که وادارم می کند به خودخواهی!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:21  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1387/12/08

به من عادت خواهی کرد ...

و من پیش از این که این رخ دهد گریخته ام ....

گله نکن ...

من رفته ام ...  گریخته ام! در منتهی درجه ی اضطراب هم گریخته ام و می گریزم ...

گریزپا نیستم اما ... گریز تقدیر من است ...

 

گاهی انگار تمام تیرگی مرا در کام می کشد ! که عیان نباشم شاید ... که بیش از این دیده نشوم که ...

شاید هم یک دلیل ساده : که این سهم من است ... و یا نوبتم ...

 

پ.ن۱:چرا باید احساس را با خطوط قرمز خط کشی کرد و دور تا دورش را مثل کاردستی های احمقانه برید؟ و بالید : من !!!!! اشرف مخلوقت! زیستن را از همه بیشتر و بهتر می دانم؟!

پ.ن۲: پ.ن ۱ را برای کسی کامنت گذاشته بودم یک دفعه ازش خوشم اومد و این جا هم گذاشتم!

پ.ن۳: حالم خوب نیست ... حالم خوب است ! خوب است یا خوب نیست! این را هم به مثابه هر آنچه از از من می دانید و تنها به دید شما آنگونه است می توانید تشخیص دهد !

پ.ن۴: از بعضی اظهار نظرها و تشخیص خوب یا بد بودن حالم توسط دیگران می ترسم! بعد از مدت ها بدون خودسانسوری می نویسم ... باشد که اطمینان قلمم به حفظ حریم شخصی و وبلاگی پایدار ماناد...

پ.ن۵:متن اصلی را جدی نگیرید! فقط واژها به ذهنم رسیدند و نوشتند ! و استنادی برای واقعیت داشتنش نیستند!

پ.ن۶: م یتوانید هم متن را جدی بگیرید! ممکن است فکر کنید دروغ گفته ام یا ماست مالی کرده ام !!! مختارید!

پ.ن۷: هر از چندگاهی انگار سبک نوشتنم یک سبک مسخره خاص و (برای من ) جدیدی می شود و بعد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:1  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1387/12/04

۱:

راننده اتوبوس داشت پول مسافرها رو حساب می کرد ، من آخرین نفر بودم ... برگشتم به جای خالی ام روی صندلی نگاه کردم ... چه حس خاصی داره آدم به جاهایی که خالی گذاشته نگاه کنه!

 

 

۲:

از اتوبوس پیاه شدم ... خیلی تند راه افتادم شاید از نگاه کردن به جاهای خالی زندگیم ترسیدم!

 

 

۳:

آهنگ گوش می دم! از کنار هرکسی رد شدم بهش گفتم:

...Viva for ever 

.

.

.

!Ever lasting

 ...like the sun

 

 

 ۴:

یا فکر کردند ذکر می گم! یا اینکه با هندزفری حرف می زنم! یا اینکه زیر لب چرت و پرت می گم!

 

 

۵:

 مجموع همه اینها اینکه : من یه دیوانه ای هستم که خودم هم نفهمیدم چه دیوانه ای هستم!

 

 

۶:

 

نه این شش نیست! اصلا حکایت دیگری است! حکایت ۴ اسفند!

۴ اسفند پارسال را خوب یاد هست!قرار بود برویم کمک زهرا ابراهیم پور برای همایش اربعین...

انقلاب ... انتشارات سروش ...

۴ اسفند هنوز یک معلم بودم!

یک مانتوی بلند مشکی. شلوار مشکی.مقنعه مشکی.کفش مشکی.چادرمشکی...

چرا این همه مشکی تنم بود؟!دلم چه رنگی بود؟!

.

.

.

یک شروع بود ... شروعی که... ببرای اولین بار ترسیدم! شاید ترس را هیچ وقت با آن شدت تجربه نکردم!

از یک آدم ترسیدم! از آدمی که خیلی منطقی نشسته بود و با من حرف می زد ترسیدم!

 

 

ولی این ۷ هست:

بعد از پایان همین شروع بود که فهمیدم حس ششم ام بهتر از عقلم کار می کنه!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:57  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/09/30
دخترم ... !

تو هیچ گاه به دنیا نیامده ای !!

مادرت!  تو را در پس همان درد همه گیر بشری! -همان که حرفهایی هست و مخاطبش نیست ! - تو را در پستوی خیالش ، به دنیا ! نه !! به ذهن (به قلم ) آورد ...  

- از من چه مانده ؟

جز نقش دردی

که یادگار عبور توست؟

- الان دوران تولدته یا دوران مرگ؟  الان دوره پس از مرگمه !!

- آدم ها درست شبیه هم ، آدم نیستند!

- خاکدان:چاره قفلي دهان و بسته شدن ذهن ...

- وقتی حنجره ات خسته است به این فکر کن که شاید سکوت رسالت توست

- هذیان هایم التهاب لحظه هایی است که شنیدنی در کار نبود ...

- کسی که مثل هیچ کس نیست اما درست مثل همه ...

- و تنهایی میراث من است

- و عشق میوه ی ممنوعه ام

- سعی نکن سرزمین ذهن کسی را صاحب شوی

- دلم نگرفته ، بهم هم نریخته ام ، این بار اشتباه کردی !

- سکوتم سنگین تر از آن بود که تاب بیاوری ...پس هذیان می گویم ...

- عدم  : می پرسی چگونه ام ؟! می نویسم " خوب و بدم" " هی " "... "

بدم ... از بدی " خوبم "

- بیا تا برایت بگویم: هذیان را اینگونه می نویسند ...

 

 پ.ن۱:جمله هایی که لینک ندارند مال خودم هستند

پ.ن۲:بدین وسیله از ققنوس  ، بابت آماده ساختن این قالب زیبا ، تشکر می نمایم .

پ.ن۳: می دونم که قالبم خیلی قشنگه! اما خوب این خیلی خوبه که شماها هم نظر می دین!

و تایید می کنین!!(آیکون نیش و زبان درازی!!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:4  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/09/11

اگر که صبح ها با خستگی و به زور از رختتخواب بلند شوید و برید سر کار

و عصر ها در مسیر برگشت ، توی ایستگاه اتوبوس بغض خفه تان کند ،

یعنی چه اتفاقی افتاده؟

 

بعدا نوشت!: یه عالمه کامنت خصوصی برام اومد! بابت نگرانی مهربانانه همه ممنونم ،به طور خاص ممن هیچیم نشده! فقط فکر می کنم زندگی خیلی خیلی سخت شده! و دلم م یگیره از این موضوع ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:57  توسط بید مجنون  |