تبليغاتX
ویزارشن
شنبه 1388/04/27

ليلی زير درخت انار نشست.درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ. گل ها انار شد، داغ داغ. هر انار هزار تا دانه داشت.دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.انار کوچک بود.دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.خون انار روی دست ليلی چکيد...

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد. مجنون به ليلی اش رسيد.
راز رسيدن فقط همين بود.
کافی است انار دلت ترک بخورد...

                              

                                                                                   عرفان نظرآهاری

 

 

 

پ.ن: بعضی نوشته ها مثل وحی اند! آدم چقدر به نویسنده اش غبطه می خوره!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:3  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1388/04/20




طرحی از جمعیت دانشجویی-مردمی
امام علی(ع)



کودکی‌ات را به یاد بیاور و تنها برای چند لحظه دلت را ببر به آن روزها...

به روزهایی که شاید دلخوش آرزوی یک اسباب بازی زیبا بودی... که تمام شادی‌ات خوردن یک خوراکی خاص بود و دنیایت خلاصه می‌شد در یک جشن رنگارنگ و شاد یا یک مسافرت...

شاید به بعضی‌هاشان رسیده باشی پس طعم لذتش را به یاد آور ...و شاید بعضی‌هایش هیچ گاه برآورده نشد و حسرتش در طی سال‌ها و در پس غبار دغدغه‌هایت گم شده...
اما...
این را بدان که امروز کودکی هست که می‌توانی طعم لذتی که چشیدی به او هم ببخشی یا غبار حسرتی که بر دلت ماند از دل او بزدایی... اما این کودک با تو تفاوت‌هایی دارد. او شاید کودکی است بیمار و بستری در بیمارستان، یا کودکی معلول ذهنی، شاید هم کودک کار و خیابان ... هر چه که هست یقین بدان سهمی از محرومیت دارد ... و اینجاست که تو می‌توانی با برآورده ساختن آرزویش - که تمام دنیای اوست - به او دنیایی ببخشی به بزرگی کعبه‌ای شاید.
سهم او کعبه‌ی آرزوهاست... که آرزوی کودکی محروم را در دل دارد و سهم تو نیز می‌تواند کعبه کریمان باشد که نوید بخش نور است در دنیای کوچک و تاریک او...

نشانی اینترنتی:

www.kabe-kariman.com

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:44  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1388/04/04

این روزها انگار تماما" انگار تابوت به دوش می کشیم

تابوت ذوق و شوقی مرده

امیدهای مرده

اعتماد مرده

و

.

.

جوانانی مرده ... که نه "کشته"

تابوت مرگ جوانی ، عشق ، آرزو ، امید و آزادی خواهران و برادرانمان را بر دوش می کشیم و

هیهات ... از این بازار مکاره ... که نظرمان را! چشممان را !  گوشمان را !  بودنمان را ! شعورمان را نادیده گرفتند! و از این بالاتر هست ؟

این تابوت بر دوشمان سنگینی می کند ... خاصه در التهاب روحمان در بوی عفن دورغ!! که به نفس نفس افتاده ایم  .. دلمان گرفت از بس که بغض را راندیم در پس گلو ...

دلمان به آتش کشیده شد ... از بس که شرافت و انسانیت را به آتش و خون کشیدند ...

 

 

پ.ن۱: بیشتر از این ها بود ، نتوانستم بنویسم ...

پ.ن۲:هیچی!

پ.ن: کماکان به کعبه کریمان سر بزنید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:12  توسط بید مجنون  |