لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:50  توسط بید مجنون
|
حکایت غریبی است که دردی در تو جان می گیرد و راهی پیش رویت گشوده می شود که تو شاید لنگ لنگان رهرو باشی آن ره را ... و هیچ شاید از این حکمت ندانی و ندانی که چرا باید رفت ...تنها می دانی که باید رفت
و سال گذشته این چنین آغاز شد برایم کعبه کریمان با دردی به یادگار از کودکی به نام الناز در بیمارستان مفید .... کودکی سر راهی و منگول که از مرکز "رفیده" به علت سرطان خون به بیمارستان مفید انتقال داده شده بود هفته آخر را هر روز بر بالینش بودم و روز نوزده اردیبهشت که نتوانستم بروم فوت شد... و بهانه ای شد برای حضورم در کعبه کریمان و تلاش برای برآورده شدن آرزوی بچه های بهزیستی ، بچه های بیمارستان ها و ...
امسال را منتظر بودم چرایش را خودم هم نمی دانم
اما ... خواهرم، هانیه بیماری اش شدت گرفته و درد بسیاری زیادی را تحمل می کند و هیچ کاری برای کاهش این درد و بیماری از دستم ساخته نیست ... و این فقط بغضی شده در گلویم و سوزشی مداوم در چشمهایم ...! اما این بار نیز تصمیم گرفتم راهی را بروم ... راهی که می دانم اگر هانیه عزیزم هم از سلامت ذهنی و جسمی برخوردار بود محال بود که انجامش ندهد ... و می دانم که او دلش برای تمام کودکان می تپد ...
و این گونه است که :
کعبه کریمان آغاز شده است ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:2  توسط بید مجنون
|