تبليغاتX
ویزارشن
دوشنبه 1388/01/31

من تو را نمی شناسم و هیچ از تو که هیچ ! از خود نیز شاید ندانم!

 اما بهر نام "پروردگار" هم که شده با من سخن بگوی ... که من زاده شدم و مرا "تسلیم شده ات " خواندند و "بنده" نام گرفتم و پرورش و آفرینش ام نیز وامدار تو نهاده شد ...

و سال ها  گذشت و دویدن را آموختم و سال های سال مشق دویدن کردم لیک چندی است حس می کنم که هیچ نیاموخته ام و حال آمده ام که بگویم : این من ام ! آنکه برای خود هیچ نامی نشان ندارد و این روزها معنایی نمی یابد ... و تا کنون چه یافته نداند! که هر چه یافته همه هیچ بوده و بس !

و حکایت این روزهایم حدیث نومیدی نیست ... که تنها پرسشی است از این قصه بی فرجام انگارانه این فرزندان آدم ! که چه شد؟ که چه بر سر این دو پا آمد ؟ اگرچه ابن قابیل نام گرفت اما مگر بر سر این کوی ابراهیم و موسی و عیسی و ارمیا و یحیی و اسحاق و یونس و یوسف و نوح و صد و بیست و سه هزار و نهصد و نود و دو هزار نماینده دیگرت گذر نکردند ؟ که امروز این فرزند قابیلت را می بینم که مست از می دنائت و نامردی دخترک نحیف و نازک اندامش را قربانی قتلگاه شهوتش می کند؟

با من سخن بگو ... که چون "پرورانده" شد اشرف مخلوقات!! که شرفش به او اذن می دهد که سگی را میهمان بالین زنی کند؟ و هم او ، تجاوز را به جای تناسل آموخت ! که به جای این که کودکی پاک را هدیه ی جهان کند، کودکی هشت ساله پاکی را به خود هدیه می دهد؟؟؟

باور کن که حدیث من نومیدی نیست ! تنها سوالی از حکایت کوی و برزن ها و آدم ها و "فتبارک الله احسن الخالقین " است و اعجاب از " از رگ گردن نزدیک تر بودن " و خفتن بر هر بالینی از بهر نانی ...! که کدام است ؟ که اگر از رگ گردن نزدیک تر نیستی.... و اگر هستی و او ندید ... وه ! که چه دردی ... با من سخن بگوی... نه از بهر مرتبتی که ندارم ! یا تسلیم و بندگی ام که به هیچ نیارزد ! با من از دریچه خسته جان بی متاعی سخن بگوی که آواره کوی معرفت توست و هیچ نیاموخته و هیچ ندارد و به هیچ هم نمی ارزد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:57  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1388/01/20

وبلاگم شاید تنها جایی باشد که "من" هستم ! کاملا "من" نه به این منظور که بی کم و کاست و بی سانسور و خیلی بی پرده ! نه اصلا ! بلکه من به معنای تنها من  ، یک جور دنیای اختصاصی یک دنیای بی نقش یک دنیایی که نه با عنوان شغلی ات در آن هستی و  نه ا تحصیلاتت ، نه با نقش های اجتماعی و ... یک نمود خارجی از ذهن آدم ! که به روز می ود ، مثبت و منفی می  شود ، غمگین و خوشحال ، منظم و شلخته ، دلتنگ ، بخشنده ، قهر و آشتی هم دارد ...

یک کسی با لحنی -شاید من حس کردم ! - منتقدانه گفت که ابن وبلاگ اصلا انگار که یک وبلاگ دیگر است و شما زمین تا آسمان تغییر کرده اید و ... دوست عزیز من آن قدر به این استحاله ایمان دارم که حتی از ثبوت نام ابن مکان اجتناب ورزیده ام ! و نامم را بید مجنون گذارده ام که نحیف است و هماره در رهگذر بادها و ناگزیر از این رقص ناموزون و استحاله ناپایدار...

در هر حال نمی دانم چرا پاراگراف بالا را گفتم شما اگر فهمیدید به من هم بگویید !

نگارنده این جا ،فعلا حرفی برای گفتن ندارد و ترجیح می دهد مدتی را سکوت کند ... البته این به معنای تعطیل دایم نیست

 

اما به همه سر خواهد زد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:36  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1388/01/11

"جبر" را زندگی می کنیم ... این گونه که حیاتمان بی معنا و بودنمان بی تعریف است تنها "جبر" را زندگی می کنیم ، و این چنین است که مرگ مساوی است با ترس و زندگی هم مساوی با "عدم مواجه با ترس!" همین! یک معادله خیلی ساده ! بی هیچ فرمول و تبصره ای که خاطرمان مکدر شود ...

 

 

بعدا نوشت: برای درک بهتر منظورم به قسمت نظرات ، جوابیه جناب "سیمرغ" مراجعه کنید لطفا.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:18  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1388/01/09

زنها معمولا یا کاری را نمی کنند یا تا ته خطش می روند! دلم می خواست یک سری بند را رها کنم و به شیوه ی زنانه ام تا ته خیلی چیز ها را بدون ترمز بروم! تا ته ته ته ! 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:46  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1388/01/02
خدایا

حتی در نیازمندانه ترین حالت که می خواهم تو را به چیزی یا کسی سوگند دهم ، کسی را جز خودت ندارم !

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:0  توسط بید مجنون  |