برخی اوقات هست که بد جوری احساس تنهایی می کنی گاهی حتی اگر دور و برت را شلوغ کنی بیشتر تنهایی!
آدم ها می روند و می آید ، اما .... هیچ کس آن تنهایی و خلا موذیانه ای که دور قلبت هست را نمی تواتد درز بگیرد که شاید کمی ، فقط کمی، کمتر شود !
این جور مواقع این گردونه ی اضداد و نقایض انگار دور رقابتی هم می گیرد! هی آدم پشت آدم ... هی حجم ذهنت از حضور ها و غیاب ها خالی می شود درست شبیه اینکه تو صاحبخانه ای باشی که مهر خموشی بر لب زده ای و گوشه ای به نظاره نشسته ای و میهمانان در آمد و شد هستند و تو را انگار که نمی بینند!
دقیقا در این هنگامه هاست که پر می شوی از کلمه هایی که فقط سکوت را هجی می کنند! در ذهن و دلت بالا و پایین می رروند و دیواره ی فکرت را می سایند که بریزی شان بیرون! اما ... باز حکایت نقیضین! که اگر حرف بزنی بیش از پیش به تنهایی محکومی ! که سکوتت تفسیر واژه های زیباتری است چرا که سکوت درد دارد! و همین درد زیبایش می کند ... و کار هرکس نیست
این روزها وجودم لبریز از خلأیی ناشناخته است ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:47  توسط بید مجنون
|
سی آذر:
وقتی حنجره ات خسته است به این فکر کن که شاید سکوت رسالت توست
چهاردهم مهر :
خیلی حرف دارم ولی دلم می خواهد آن قدر بشنوم که کلمات در گلویم بمیرند! گاهی این طوری بهتراست! مثل جنون که گاهی بیشتر از تعقل می چسبد!
بله ! نگاه حرف می زند! رفتار حرف می زند ... اما ... بیان بعضی حرف ها فقط رسالت کلمه هاست ... گوشم در تب و تاب آغاز رسالتت کلمه هاست ... حرف بزن ...
بیست و هشت شهریور:
فریب بهار باور کردنی نیست ! نمی شود آمدنش را تلقین کرد! و به امید واهی اش جوانه زد! تنها حس کردنی است...
بیست و نه مرداد :
هیچ کس،هیچ چیز، هیچ کجا...هیچ... هیچ ... بودنم به اندازه ی وسعت خالی تمام این هیچ ها بزرگ ِ حقیری است... شاید هم حقیرِ بزرگی...
پ .ن : یک نسخه پشتیبان از بلاگم تهیه کرده بودم یک نگاهی به مطلب انداختم از یک سری مطلب خوشم آمد که اینجا چند جمله اش را آوردم و به فواصل شاید بعضی را دوباره بنویسم ! نمی دانم در این مدت سیرم نزولی بوده یا صعودی؟!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:16  توسط بید مجنون
|
هر گاه تنهاییت را به فریاد درونت می سپاری و مرا میخوانی تا یاریت کنم هر گاه صدای خاموش خدایای قلبت را به سوی درگاهم روانه میسازی، فرشته های من به رویا میسپارند خواهش یک لحظه فریاد تو را که ایکاش میتوانستند دمی نیایشت را به تجربه در آورند.
از چه غمگینی ؟ دل سپرده بودنت را تاب نمی آوری ؟ می هراسی ؟ به آغوشم بسپار هراست را تا تو را با خود به مزرعه خلقت ببرم و داستان عاشق شدنم را برایت زمزمه کنم .
و من آفرینش را دیدم. خلق همه هستی را . دیدم خداوند به ذوق نشسته است این آفرینش را و همه کائنات را به پایمان به سجده عشق در آورده است . دیدم اما شیطان سجده نکرد و خداوند بر سر اینکه میتواند ما را عاشق خودش کند با او مدارا میکند انقدر که همان اندازه به او قدرت میدهد درست مثل خودش.
من خداوند را میبینم پشت پنجره تنهاییش منتظر دستان بی تردید ماست تا به لبخندی دلرباییش را درک کنیم و پنجره را به سوی نگاه بی انتهای خواستنش بگشاییم . من دیدم اما آدمها پر از غرورند و یکی یکی پنجره ها را می بندند.
دیدم که او عاشقانه عشق میورزید و هر آینه به ما مشتاق بود و مشتاق تر.
دیدم که ما تکثیر شدیم ، میلیونها سلول و هر کس در پی خود.
خداوند زمزمه کرد من بر تک تک شما همان گونه عاشقم که دیگریتان را.
ببین که هر کس به سویی میرود یکی در عشق خودش می ماند تا لحظه مرگ. یکی اسیر دنیا و ظواهرش گشته و دیگری در عشق دیگری ، و تو آیا دیده ای که هر لحظه که بخواهید مرا ، نباشم ؟ دیده ای تلافی کنم یاد نیاوردنتان را ؟
این همه خلقت و این همه تنهایی من ؟
از چه غمگینی ؟
من برای درک معنای عظیم عشق درس اضافه ای بر تو مشق کردم و تو جسور بودی و خواستی که این درس اضافه را به تجربه بسپاری . به یاد داشته باش عاشق تنها به عشق ورزیدن است که عاشق میماند نه به انتظار پاسخ معشوق.
معشوقان من شاید همۀ عمرشان مرا به یاد نیاوردند و بگذارند درپشت درهای بسته نخواستنشان بمانم.
.
.
.
دیدم خدا چه عاشقانه ، چه بزرگوارانه تنهاست ...
پ.ن: این از معدود دفعاتی است که مطلبی را کپی می کنم و اعتراف می کنم در بین همین مطالب انگشت شمار کپی شده این اولین باری است که دلم می خواست من نویسنده این متن بودم...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:28  توسط بید مجنون
|
۱:
فکر کرده بود که من بهش علاقه دارم ...
من هم حس کرده بودم که اون به من علاقه پیدا کرده ... !!
هر دو نگران طرف مقابل بودیم!
بالاخره با هم حرف زدیم ... با چه سختی و مٍن مٍن راجع به این مسایل گپ زدیم : درباره اینکه هیچ کدوم آمادگی و فکر و برنامه ای نداریم! اصلا به این که همچنین چیزی ممکن هست پیش بیاد هم فکر نکردیم و نگرانیم که از این مسایل اتفاق بیفته! اگر هم چنین چیزی هم باشه اصلا نمی تونیم واکنشمون رو پیش بینی کنیم !
هر دو داشتیم با این حرفها اون یکی رو آماده می کردیم و محک می زدیم!
سخت بود ... و یک تجربه جالب !! و نتیجه اینکه :
هر دو اشتباه کرده بودیم! به همین سادگی...!
۲:
گاهی خیلی حرف ها هست که بگویی و گوشی نیست برای شنیدن! و گاهی گوشی هست و حرفی نیست برای زدن ! و اما من این چنین دچارم که هم حرف هست و هم گوش هست ! اما نه ذوق برای گفتن ! که تکرار مکرارات است و چه حاصل؟! که حتی حصول هم نیم خواهم! و من اما نیم دانم که چه می خواهم! و نخواستن هایم هم روشن نبود و نیست و شاید ... اصلا نفهمیده ام هنوز که... هیچ! نفهمیده ام که نفهمیده ام یا فهمیده ام !
۳:
پاتوق پسرک لب دریاچه بود.. او کارش همین بود ! پسرک "شوخی شوخی" سنگ پرتاب می کرد و ماهی ها "جدی جدی" می مردند !
انگار چشمهایم در نیمه مردگی یک وسوسه باز مانده است...
۴:
و گاهی من از جویدن این سیب تلخ ابهام لذت می برم و نشئه می شوم از این تلخی و ...
و گاهی هوس می کنم طعم گس یاس را و پوچی ای که مرا بی وزن می سازد و رها از هر آنچه که بر گرده ام سنگین است و از هر هر چه !
۵:
یک جنون خاصی است این خودسانسوری! و می تواند یک مازوخیسم باشد ! و یا حتی یک ننوع سادیسم! که زبان ذهن و قلمت را درز بگیری و خفه کنی ! هر آنچه که می خواهد بگوید و در آخر بنشینی و فکر کنی که این کار که خودت را هم خفه کرده یک مازوخیسم است ! یا اینکه مخاطبت که حرصش گرفت و زیر لب فحشت داد که چه چرت و پرت های می نویسی! و من هیچ سر درنیاوردم یک سادیسم است!!!
۶:
دقیقا می توانید ۲ به بعد را ربط دهید به شماره ۱! فکر کنید به خاطر آن لطمه خورده ام و چرندیات نوشته ام یا اصلا از زندگی مایوس شده ام! می توانید شایعه هم بسازید! آن هم از این داستان عاشقانه های رومانتیک سوزناک-که دو زار هم به گروه خونی من نمی خورد! اما خوراک خوبی برای بحث های ... است!-
۷:
می توانید خیلی هم منطق و احترام مدارانه! هر شماره را به جای خودش بخوانید و هی نخواهید دنبال نتیجه باشید که مجبور شوید همه چیز را به هم ربط بدهید و ذهنتان را خسته کنید! بله! می توانید به همان سادگی که نوشتم!! بخوانید و بگذرید و به شماره ۱ هم بخندید ! و شماره ۴ را جدی نگیرید و بگذارید به پای سلیقه
۸:
البته می شود من هم این قدر به پرو پای مخاطبم نپیچم و این همه نگویم می شود این طوری یا آن طوری ! می توانم بر عهده خلاقیتتان بگذارم! به همین سادگی !
۹:
زنی در باد گیر کرده است، دهان باز می کند ، فریاد می کشد اما ... باد دهانش را پر می کند!
زنی در بیابان اسیر است ! قدم می زند اما ... باد نمی گذارد قدم هایش معنایی پیدا کند !
ز
نی در باد .. زنی در باد و بیابان و تابش یک بیابان تنها دچار تاریکی است ، آن زن من هستم ...
۱۰:
باز هم پارادوکس:
من دیگر هیچ ندارم بگویم و ... هرچه برای گفتن دارم "هیچ" است
پ.ن: ببخشید که این قدر بد می نویسم و نمی شود منظورم را فهمید اما باور کنید لذت خاصی به من می دهد که وادارم می کند به خودخواهی!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:21  توسط بید مجنون
|
اگر به مثابه تماشاچی ای تیز بین بنشینی و بنگری که در کجای این زمین هستی و در کجای این آسمان عروج کرده و پای در گل کدامین حادثه ها مانده ای؟ و منها کنی خودت را از اوج های که داشته ای چه خواهد ماند؟
و اگر قرار بوده باشد که مثلا در این عالم مفسر صبر باشی! چگونه تفسیر کرده ای؟! به مانند ناظری سخت گیر اگر تفسیر بردباری ات را بررسی کنی چگونه مفسری بوده ای و هستی؟!
مزرعه تفکرت را چگونه زرع کرده ای ؟! این کشتزار تو چندین باز شخم خورده است و از نو دانه پاشیده ای ؟
اگر تاریخ خودت را بخوانی چگونه تاریخی است ؟
و اگر جغرافیای وجودی ات را بررسی کنی تو در کجای این عالم جا داری ؟
معنای کدامین واژه ای ؟یا لا اقل قرار است مرادف با کدامین کلام باشی؟
این ها سوالاتی است که این روزها مدام از خودم می پرسم ، هنوز پاسخی نیافته ام اما می ترسم از آنکه "من" را از "من" منها کنم و نه کسر بیاید! که هر دو جواب مال من نباشد و هیچ یک را نشناسم ...
پ.ن: این متن ذیل را هم در جایی خواندم! خوشم آمد!!! می توانید به پای خودستایی ام بخوانید!
آنان که بيد مجنون هستند در سخت ترين بادهاي روزگار همچون عمارتي مستحکم و پا برجا در برابر شلاقهاي آسماني تواني خارج از حد تصور خواهند داشت وضربه هاي آذرخش جان سوز را به آساني تحمل خواهند کرد چرا که افتاده ترينند و بس !!!
پ.ن :درست به سادگی هوس چیزی مثل گوجه سبز!! آدم می تواند هوس دوست داشتن کند ...
بعدا : این لینک صفا جون. دوست جدید جمعیتی ام رو هم حتما ببینید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:44  توسط بید مجنون
|
به من عادت خواهی کرد ...
و من پیش از این که این رخ دهد گریخته ام ....
گله نکن ...
من رفته ام ... گریخته ام! در منتهی درجه ی اضطراب هم گریخته ام و می گریزم ...
گریزپا نیستم اما ... گریز تقدیر من است ...
گاهی انگار تمام تیرگی مرا در کام می کشد ! که عیان نباشم شاید ... که بیش از این دیده نشوم که ...
شاید هم یک دلیل ساده : که این سهم من است ... و یا نوبتم ...
پ.ن۱:چرا باید احساس را با خطوط قرمز خط کشی کرد و دور تا دورش را مثل کاردستی های احمقانه برید؟ و بالید : من !!!!! اشرف مخلوقت! زیستن را از همه بیشتر و بهتر می دانم؟!
پ.ن۲: پ.ن ۱ را برای کسی کامنت گذاشته بودم یک دفعه ازش خوشم اومد و این جا هم گذاشتم!
پ.ن۳: حالم خوب نیست ... حالم خوب است ! خوب است یا خوب نیست! این را هم به مثابه هر آنچه از از من می دانید و تنها به دید شما آنگونه است می توانید تشخیص دهد !
پ.ن۴: از بعضی اظهار نظرها و تشخیص خوب یا بد بودن حالم توسط دیگران می ترسم! بعد از مدت ها بدون خودسانسوری می نویسم ... باشد که اطمینان قلمم به حفظ حریم شخصی و وبلاگی پایدار ماناد...
پ.ن۵:متن اصلی را جدی نگیرید! فقط واژها به ذهنم رسیدند و نوشتند ! و استنادی برای واقعیت داشتنش نیستند!
پ.ن۶: م یتوانید هم متن را جدی بگیرید! ممکن است فکر کنید دروغ گفته ام یا ماست مالی کرده ام !!! مختارید!
پ.ن۷: هر از چندگاهی انگار سبک نوشتنم یک سبک مسخره خاص و (برای من ) جدیدی می شود و بعد ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:1  توسط بید مجنون
|
۱:
راننده اتوبوس داشت پول مسافرها رو حساب می کرد ، من آخرین نفر بودم ... برگشتم به جای خالی ام روی صندلی نگاه کردم ... چه حس خاصی داره آدم به جاهایی که خالی گذاشته نگاه کنه!
۲:
از اتوبوس پیاه شدم ... خیلی تند راه افتادم شاید از نگاه کردن به جاهای خالی زندگیم ترسیدم!
۳:
آهنگ گوش می دم! از کنار هرکسی رد شدم بهش گفتم:
...Viva for ever
.
.
.
!Ever lasting
...like the sun
۴:
یا فکر کردند ذکر می گم! یا اینکه با هندزفری حرف می زنم! یا اینکه زیر لب چرت و پرت می گم!
۵:
مجموع همه اینها اینکه : من یه دیوانه ای هستم که خودم هم نفهمیدم چه دیوانه ای هستم!
۶:
نه این شش نیست! اصلا حکایت دیگری است! حکایت ۴ اسفند!
۴ اسفند پارسال را خوب یاد هست!قرار بود برویم کمک زهرا ابراهیم پور برای همایش اربعین...
انقلاب ... انتشارات سروش ...
۴ اسفند هنوز یک معلم بودم!
یک مانتوی بلند مشکی. شلوار مشکی.مقنعه مشکی.کفش مشکی.چادرمشکی...
چرا این همه مشکی تنم بود؟!دلم چه رنگی بود؟!
.
.
.
یک شروع بود ... شروعی که... ببرای اولین بار ترسیدم! شاید ترس را هیچ وقت با آن شدت تجربه نکردم!
از یک آدم ترسیدم! از آدمی که خیلی منطقی نشسته بود و با من حرف می زد ترسیدم!
ولی این ۷ هست:
بعد از پایان همین شروع بود که فهمیدم حس ششم ام بهتر از عقلم کار می کنه!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:57  توسط بید مجنون
|