خیرین مهربونی که تماس می گیرند همه می گویند : جمع شما یک چیز خاصی دارد ... شما یک جور دیگرید ... یه آرامش دیگه ... و من هربار فقط بغضم می گیرد ...روز مراسم خیلی ها که پول می دادند می گفتند ما قبض و رسید نمی خواهیم ! یه خانمی مسنی دستمو کشید و گفت : مادر شما جمعتون این قدر پاک این ... ما دیر به قافله رسیدیم و عقب موندیم خوش به حالتون ...
امروز یک نفر دیگر تماس گرفته بود می گفت با دوستانش سابقه ۱۴ سال کارهای خیریه دارند و حتی خارج از ایران هم که بوده همین کار روی می کرده و کمک از ایرانین مقیم خارج از کشور هم به ایران می آورده اما شب اربعین تا صبح نتونسته بخوابه ، از فکر خسرو و اینکه انگار این جمع اون گمشده اش بوده و حسی که در این جا داره متفاوت از همه این ۱۴ سال هست ... راستش شنیدن این حرف ها هم خوشحالی داره ، هم ترس و هم ناراحتی...
در مقابل همه این حرفها دلم می خواد یه چیزایی رو بگم : ما نه پاک هستیم و نه امامزاده و نه ...
ما فقط و فقط یک مشت جوجه! دانشجوییم! که فقط و فقط خواستیم که یه کارهایی بشه ، به شخصه فقط و فقط از خدا خواستم و التماس کردم اون سالن پر شه و یه سری آدم بیان ، دعا کردم که این بچه ها هم دیده بشن ... یه کسی به دادشون برسه ... ما فقط یک عده دانشجوییم که شب های امتحانمون لا به لای کتابهامون خطبه امام حسین رو هم طراحی کردیم و پخش کردیم و ... بین سطر سطر درس هامون خسرو را هم دیدیم! توی ورقه های امتحانی حمید غلامی رو به یاد آوردیم و توی راز و نیازامون سمفونی رقص این بچه ها رو بالای دار شنیدیم و کوکورانه پا به پایش نرقصیدیم ... خواستیم فقط خواستیم همین ! نه پولی در جیب داشتیم داریم! نه آشنایی و نه ... حتی اندازه یک برنامه چند دقیقه ای از "درشهر" ، یک خبررسانی از این همه اخبار ساعت به ساعت تلویزیون، یک بنر از این همه دیوار سیاه این شهر جایی نداشتیم ! حتی روزنامه همشهری اگهی مان را بعد از کلی چانه زدن صفحه آخر نیازمندی ها چاپ کرد ... شهرداری بعد از چقدر دوندگی ! تبلیغات را دقیقه نود تحویلمان داد! ما هیچ نداشتیم ! و نداریم جز "خواسته" ...
روزهای آخر که نزدیک به طرح می شد ، ظهر قبل از همایش که سالن به آن بزرگی را دیدم و ترسیدم! از خدا خواهش کردم به خاطر خواهش علیرضا کریمی ، فاطمه موسوی، معصومه حبیبیان ، بابک صحافیان، بهنوش باقری، محدثه شریفات، امیر زارعان و فرزانه قبادی کسی هروله شان را بشنود و فکری کند و کاری ... من عاجزانه از خدا یک قدم را التماس کردم! یک نه! هزار رهرو در جاده ای که این عزیزان مسیرش را با نام خسروها و حمید ها و مصطفی ها زمزمه کردند و چه بسا فریاد کشیدند ...
و خداوندا اکنون از تو هزاران هزار رهرو می خواهم که در مسیری که هزار نفر از اربعین امسال راهش را فریاد می کنند قدم بردارد ...
پ.ن: از آنجایی که بنی بشر هر خواسته اش که برآورده شود رویش بیشتر می شود این خواهش آخر را دارم !!!
پ.ن: اسم بردن از این آدمها به منزله نادیده گرفتم زحمات خیلی ها مثل تیم تدارکات، تبلیغات و روابط عمومی یا نشریه نیست از همه اونها هم ممنونم و از تذکر آقای فکری هم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:5  توسط بید مجنون
|
کم حوصله و بی اعصاب!!!
بعد از اربعین تا ساعت ۲ نیمه شب همچنان مشغول حواشی مراسم بودم ... صبح فرداش رفتم سر کار!
تا شب دو تا جر و بحث شدید جلسه اون کله شهر ... و شب سر کسی که اصلا دلم نمی خواست داد زدم و دعوا کردم چون مقصر بود و این از همه برام سخت تر ... امروز هم کار و مرتبا تماس های تلفنی
این کلمات مرتبا دارن تو سرم رژه می رن : خیرین... خسرو ... حمید ... پول!!!... دیه ... قصاص .. همایش ... تولد ... خیر و پول ... اندیمشک ... وکیل!.... بازار ...! مقتول!... قاتل! متوفی! سمینار ... سمینار ... سمینار ... اساتید ... تبلیغات ... دانشجو ها ... تخصصی ... نشریات ... خبر رسانی ... کمک! لینک!
لعنت به این کلاس زبان!
خواب! موبایل خاموش!
پ.ن: خسته نیستم ، هنوز می تونم و می خوام کار کنم یه کم فرصت می خواام و از همه بیشتر یه کم آرااااااااااامش
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:17  توسط بید مجنون
|
* *باور کن! دنیا آنقدر کوچک است که :
حتی وقتی باران می بارد همه نمی توانند چترهایشان را باز کنند!
و حصار نگاه آدم ها حتی از چتر هایشان هم کوچک تر است !
قلبشان هم حتی! اندازه مشتشان است!
و....
* * "درد را از هر طرف که بخوانی درد است" !
نان هم از هر طرف که بخوانی نان است ...
و برای تو دلبرک ِ تن فروش ِ خیابان گردم
نان از هر طرف خود ِ درد است ... !
پ.ن: "درد را از هر طرف که بخوانی درد است" این نمی دانم از قیصر امین پور بود! یا یکی در شعری که به خاطر درگذشت امین پور گفته بود آورده بود!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:58  توسط بید مجنون
|
خدایا
نقش درد می زنی بر من که سر آغاز رفتنم باشد و زخمی می آید بر پای رفتنم که می سوزد و از پا می اندازد ، لیک باید رفت ... بر جا بود و استوار ... فغانی در گلویم میپیچد که هیچ مامنی برای هروله کردنش نیست و باید ساکت ماند و دم نزد لیک باید سراپا فریاد شد ...
و خدایا
من ، این سراپا درد و فغان را یاور باش ورنه این زخم ، میان هق هق ام امانم را خواهد برد ...
پ.ن: من خوبم ، اما دیدن و شنیدن و دنبال کردن بعضی چیزها سخت است، فقط همین ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:49  توسط بید مجنون
|
پیمان نامه منع شکنجه در سال ۱۹۸۴ توسط سازمان ملل متحد تصویب و به امضای برخی کشورهای جهان رسید ، از آن سال تا به حال (که حدودا ۴-۵ سالی از انقلاب گذشته بوده!) کشور ایران موافقت خودش را با این کنوانسیون اعلام نکرده ! این یعنی چی؟!!!
گزارش دبیر کل سازمان ملل در باره وضعیت حقوق بشر در جمهوری اسلامی ایران
پ.ن :مجمع عمومی سازمان ملل متحد با 69 رای موافق و 54 رای مخالف با صدور قطعنامه ای نگرانیهای عمیق خود را از نقض حقوق بشر در ایران ابراز کرد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:58  توسط بید مجنون
|