تبليغاتX
ویزارشن
شنبه 1387/09/30
دخترم ... !

تو هیچ گاه به دنیا نیامده ای !!

مادرت!  تو را در پس همان درد همه گیر بشری! -همان که حرفهایی هست و مخاطبش نیست ! - تو را در پستوی خیالش ، به دنیا ! نه !! به ذهن (به قلم ) آورد ...  

- از من چه مانده ؟

جز نقش دردی

که یادگار عبور توست؟

- الان دوران تولدته یا دوران مرگ؟  الان دوره پس از مرگمه !!

- آدم ها درست شبیه هم ، آدم نیستند!

- خاکدان:چاره قفلي دهان و بسته شدن ذهن ...

- وقتی حنجره ات خسته است به این فکر کن که شاید سکوت رسالت توست

- هذیان هایم التهاب لحظه هایی است که شنیدنی در کار نبود ...

- کسی که مثل هیچ کس نیست اما درست مثل همه ...

- و تنهایی میراث من است

- و عشق میوه ی ممنوعه ام

- سعی نکن سرزمین ذهن کسی را صاحب شوی

- دلم نگرفته ، بهم هم نریخته ام ، این بار اشتباه کردی !

- سکوتم سنگین تر از آن بود که تاب بیاوری ...پس هذیان می گویم ...

- عدم  : می پرسی چگونه ام ؟! می نویسم " خوب و بدم" " هی " "... "

بدم ... از بدی " خوبم "

- بیا تا برایت بگویم: هذیان را اینگونه می نویسند ...

 

 پ.ن۱:جمله هایی که لینک ندارند مال خودم هستند

پ.ن۲:بدین وسیله از ققنوس  ، بابت آماده ساختن این قالب زیبا ، تشکر می نمایم .

پ.ن۳: می دونم که قالبم خیلی قشنگه! اما خوب این خیلی خوبه که شماها هم نظر می دین!

و تایید می کنین!!(آیکون نیش و زبان درازی!!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:4  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/09/25

دیشب به یک چیزی فکر کردم !

به اینکه چقدر از ارتباطات آدم ها این روزها با ای میل هست؟ چقدر با اس ام اس؟ چقدر تو دنیای وبلاگشون زندگی می کنند ؟ چقدر از زندگیشان دیگر در دنیای مجازی است؟

 بعد یک چیز جالب تر یادم آمد ! قسمت  لینک های وبلاگ :دوستان اینترنتی! آشنایان و ... انجمن های گفتگو ، گروه هایی(گروپ) دوستی ، اطلاع رسانی و ...

با خودم گفتم یعنی نسل های بعد از ما چطور خواهند شد؟ مثلا دید و بازدید های نوروز به شکل اینترنتی! یا هر چیز دیگری به هر حال اگر امروز بخشی از دنیای ما حالا کم یا زیاد بخش پس وردی (رمز عبور!) و مجازی است نسل آتی قطعا سهم زیادی از دنیایش مجاز است !

فکر کن زمانی که همه دنیایشان مجاز و اینترنتی است آیا من و تو نمی توانیم همان آدم و حوای نسل او باشیم؟ مثلا بگوید که دنیایی بود که توش می شد مسافرت کرد! عروسی رفت ! دید و بازدید کرد! و ... اما او آن دنیا را رها کرد و سراغ چت ! رفت و اینگونه به دنیای مجاز هبوط کرد!!!

مثلا حافظ نسل بعد بگوید :

پدرم روضه رضوان به چتیدن بفروخت!   من چرا بلاگ خود را به جوی نفروشم؟!*                                 

حالا سوال اصلی که برام پیش آمد :

واقعا قصه هبوط انسان بر زمین نمی تواند همان **فرضیه وان شناسی باشد که بیماری نوع بشر را گریز از آزادی می داند؟! یعنی قصه هبوط تمامش آزادی های بشری بوده که رفته رفته بشر از خود دریغ کرده و حالا برای همه این همه سوال شده و بنده خدا آدم ! چقدر بد و بیراه شنیده! واقعا این چیزی رو که گفتم تصور کنید! یعنی خودتونو جای نسل اینترنت باز بدونید که از دنیای مجاز خسته است ! و شخصیت واقعی خودتون رو که الان دارید آدم یا حوا بدونید ! چی به نظرتون می رسه؟

پ.ن۱: شعر اصلی حافظ این هست:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت    من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم ؟

پ.ن۲: یادم نیست اسم روان شناسش چی بود! فقط سر کلاس استاد مطرحش کرد و از همون موقع ذهن من خیلی درگیرش شد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:27  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/09/18

هان ! ای قابیل! رو سپید باش که امروز نه برادر که فرزند می کشند! فرزندی که از روی شهوت! روزی به جهان می آورند و روزی از روی جنون ! می کشند...

 رو سپید باش که هیچ کس نمی توانست این چنین فرزند خلف تو باشد! که در سرزمین من است! آن چنان که فرزندمان همان نطفه ی ما و مال ماست ! و به هیچ کس مربوط نیست!  فرزند کشی در موطن من جرم نیست...

 

پ.ن: یکی از آشنایان شوهر خاله ام بر سر اختلافی که با همسر سابقش داشته بچه شان را به خانه می آورد و به او می گوید که می خواهد او را آتش بزند . دنبال تجهیزات! که می رود، طفل معصوم به خاله اش اس ام اس می زند اما زمانی که خاله ، مادرش را پیدا کرد و بعد به سراغ بچه آمدند ، به شدت سوخته بود و بعدا مرد ... و فرزند کشی در این ملک جرم قابل قصاص نیست ...

بعدا نوشت : بسیار مهم ، اینجا را حتما ببینید : یونس

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:57  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/09/16

گروه ۱:

من فاحشه نیستم

شبی که فروخته شدم

زن باکره

باکره ی آبستن

فاحشه نوشت

مردی که فاحشه شد

یک باکره ی بی...!

ویارهای یک پسر آبستن

دیفال مستراب

نوشته هایی با قانون زیر پوش

دل پیچه

اسهالیات

 

گروه ۲:

غربت تنهایی

کاش های نا تمام

تکیه گاه تنهایی

تنهای تنها

عاشق ابرو

وحــشــی

کام تلخ

وقتی برای هیچ کس فرقی ندارد

خرمگس خرفت

دختران بی هویت

تف سر بالا

گند زده

تفکرات یک روان پریش

دخترک تنها

بی سر و پا

خزعبلات دور ریختنی  ذهن یک عقرب مست

دختر وحشی

یک پسر روانی

تراوشات  یک ذهن بیمار

آشغال

این ها اسم یکسری وبلاگ هست! چه بر سر این نسل می تواند آمده باشد که یا این چنین میل به پرده دری و بی حرمتی دارد (گروه اول) یا این چنین از خود بیزار و تنها و افسرده است؟(گروه دوم) اصلا نمی توانم بفهمم که چرا کلمات رکیک باید ارزش باشند! و نام! که معرف انسان است!!! یا این نسل چگونه زندگی می کند که این همه تنهاست؟ با او چه کرده اند که این همه از خود متنفر است؟

پ.ن: از اینکه مجبور شدم یک سری کلمات زشت رو بنویسم معذرت می خوام!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:52  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/09/11

اگر که صبح ها با خستگی و به زور از رختتخواب بلند شوید و برید سر کار

و عصر ها در مسیر برگشت ، توی ایستگاه اتوبوس بغض خفه تان کند ،

یعنی چه اتفاقی افتاده؟

 

بعدا نوشت!: یه عالمه کامنت خصوصی برام اومد! بابت نگرانی مهربانانه همه ممنونم ،به طور خاص ممن هیچیم نشده! فقط فکر می کنم زندگی خیلی خیلی سخت شده! و دلم م یگیره از این موضوع ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:57  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/09/02

آیا پسرک رو به بلوغی که در مترو ، قسمت بانوان!، صبح تا شب سی دی های آموزش آرایش و شو می فروشد همان جوان فردا نخواهد بود که همه وجودش آکنده از غضب و خواهش روزهای نورستگی است؟

بر کدامین مرکب جهل سواریم که روزهای خلافتمان بر زمین خواستگاه (خاستگاه!) مرگ نورستگی هاست و  دم نمی زنیم ؟!

 

 

پ.ن: دو جمله اول واقعا سواله ! و منتظر جوابم!

.ن ۲: دیکته خاستگاه رو مطمئن نبودم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:26  توسط بید مجنون  |