تبليغاتX
ویزارشن
دوشنبه 1387/08/27
می شود که یک دفعه* یک فرشته از آسمان هفتم نازل شود و صاف فقط بیاید روحت را ببوسد و برود!

و تو هم نفهمی !!!

و فقط حس کنی که آن روز برایت روز دیگری است و دنیا خیلی زیباست...

بله می شود .. باور کن که می شود

 

* پ.ن: یک دفعه به معنی یک بار نیست! بلکه منظور ناگهان است!

پ.ن۲: می دانم که بی سواد نیستید! برای خودم نوشتم یادم باشد!!

پ.ن۳: من اصلا به این علامت(!!!) اعتیاد یا علاقه خاصی ندارم!! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1387/08/19

خداوندا تو را سپاس می گویم به خاطر اینکه :

می توانم ببینم ، بشنوم ، راه بروم

برای اینکه میان مرز سلامتی و بیماری طی می کنم! آن هم درست به اندازه! قدری که هم قدر سلامت بدانم و نه به ناشکری بیماری افتم!

برای لحظاتی که اگر درد می کشم ، هنوز تو را به یاد دارم! حتی اگر تنها در هنگامه دردهایم باشد!

برای اینکه هنوز بهانه هایی برای خندیدن هست

برای اینکه هنوز آن قدر ها گم نشده م! که نتوانم حتی با تو سخن بگویم...

خداوندا سپاس می گویم

به خاطر آن که نگذاشتی تجربه های تلخ و اشتباهات بشری ام  چهره "عشق" را در نظرم مخدوش سازد

به خاطر آن که اگر من "بندگی" تو را منکر می شوم یا لا اقل گاهی فراموش می کنم تو خداوندی خود را در حقم  هیچ گاه از یاد نمی بری

به خاطر حضور همه ی انسان های خوبی که بر سر راهم قرار دادی

به خاطر خودت! که این همه خوبی! و مهربان و نزدیک! و به خاطر اینکه من هنوز اینها را در تو می توانم حس کنم!!

خداوندا سپاس...

 

 

پ.ن: این قدر این دو سه روزه پست نوشتم و خوشم نیومده که خسته شدم!

پ.ن۲:این پروفایل مدیر وبلاگ که جدیدا به بلاگفا اضافه شده چیز جالبیه فقط حیف که هیچ لینکی به صفحه وبلاگ اضافه نمی کنه! اما... مال من رو ققنوس زحمت کشید و آورد این گوشه، بالای پست الکترونیک گذاشت . 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:55  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1387/08/14
                      

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:23  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/08/11

 باز هم نیشمان تا بنا گوش باز می شود!

پنج شنبه ظهر برای برگشت به خانه از سر کار در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم عمیقا!!! فکر می کردک که یک دفعه دیدم یک آقای دستفروشی که چندین بار دیدم که انار می فروشد آمد جلو یک انار در دستم گذاشت و رفت ...

مردم آن اطراف همین جوری چپ چپ من رو نگاه می کردن که دختره پر رو انار از دست پسره گرفت و نیشش هم بازه اما واقعیت این بود که اون آقا رو می شناختم و می دونستم که از قیافه اش پیدا نیست اما کمی مشکل ذهنی دارد ... و به خاط همین موضوع هم از هدیه اش بسیار لذت بردم انار خیلی قشنگی بود با برگ های نرم و لطیف ...

از بچگی توی فیلم ها زیاد راجع به فرشته های نگهبان و این چیزها شنیدیم نمی دونم چقدر درسته اما احساس می کنم پیوند عجیبی و قشنگی بین من و تمام معلولین ذهنی هست ... شاید هم همون ها فرشته های نگهبان من اند...

                           


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:43  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1387/08/07

 

فعلا هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم!

امروز دوباره رفتم بیمارستان ، این بار برای آندوسکپی (خیلی کار وحشتناکیه!)  نتیجه اینکه :

 سرطان ندارم!

هفته گذشته که رفته بودم دکترها و دانشجوها به انگلیسی بین خودشون اصطلاح سرطان معده رو به عنوان تشخیص اولیه حدس زدند جالب اینه که فکر می کردند من نمی فهمم! امروز هم برای مشخص شدن این موضوع رفتم آندوسکپی که مشخص شد نه بابا! بادمجان بم آفت ندارد!

بابت این موضوع شاکر هستم اما ... راستش اولش خوشحالم شدم! اما بعد یه کم خجالت کشیدم! از همه آن هایی که شاید نتیجه شان مثل من نباشد! و از همه کودکان بیمارستان مفید ها و علی اصغر ها و ...

این لینک را هم حتما سعی کنید ببینید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:8  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1387/08/05

دو تا خانواده از طرح کعبه ی کریمان رفتند مشهد... بلیط ها دست من بود و درست وقتی که می خواستم برم راه آهن ترافیک شدیدی شد ! یک ربع راه رو حدودا یک ساعت و خرده ای طول کشید پنج شش دقیقه وقت بود هنوز نرسیده بودم داشتم دعا می کرد که یاد صحبت های شارمین میمندی نژاد افتادم اینکه به خدا نگم تو می تونی! چون تونستنش رو زیر سوال می برم! سعی کردم به حرفاش عمل کنم و به معنای واقعی توکل کنم و مطمئن باشم که می رسم ...دو دقیقه وقت بود تا حرکت قطار که رسیدم افتان و خیزان! آن قدر دویده بودم که هیچ حرفی نشد بزنیم و بلیط ها رو دادم و آنها راهی شدند ...

یکی از بچه های مریض بیمارستان مفید که آرزوی دوچرخه کرده بود ، وقتی باهاشون تماس گرفتم برای تحویل دوچرخه فهمیدم اهل آذر بایجان غربی هستند و فعلا تهران نمی آیند ... چند باری باهام تمس گرفته بودند برای احوال پرسی تا اینکه دیشب زنگ زدن و گفتن الان مرز کردستان و عراق اند و می خواهند برام هدیه بخرند! هر چی خواهش و تمنا کردم فایده نداشت و گفتند که بهشون بر می خوره! تا امروز ظهر بهم وقت دادند که یه چیزی سفارش بدم برام بیارن به پاس زحمت و مهربونیم!!!!!!!!!

کلی شرمنده خودم و خدا شدم! آخه من کی مهربونم و خدا من رو این جوری به بنده هاش نشون داده؟ آخه برای چی؟ 

 

از  روزی که وارد جمعیت امام علی (ع) شدم خیلی چیز ها دیدم ، آدم هایی که تک تکشون معجزه بودن و حوادثی که هر کدوم پیامی ... و اشارتی ... ولی انگار عادت کرده بودم به اینکه همیشه باشه! جمعیت همیشه برام پناهگاه باشه ، هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگر یک روز ببهم بگن : بسه! دیگه تعطیل! هر کدوم برید پی زندگیتون چی میشه........ واقعا چی مشه؟ من کی می شم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:42  توسط بید مجنون  |