در ذهنم مدام صدای بسته شدن درهای آهنین و بزرگ می آید... یک صدای مهیب و بعد سکوتی هولناک ...و صدای زنی که در دور دست ها ، شاید جایی میان انبوه درختان جیغ می کشد ... و تصویر یک نفر (گمان می کنم این هم یک زن است!) که انگار در آب اسیر شده! مثل کسی که دارد غرق می شود! اما نه ! گویی خود خواسته غرق می شود! نه! اشتباه نشود!!! خود خواسته اما نه به معنای خود کشی!
زن رهاست ... درست مثل چیزی شبیه به شالی از حریر سپید که در آب موج می زند...جسم و روحش آرام آرام با رخوتی شیرین و سنگین در آب غوطه ور است درست به نرمی موهایش که در آب می رقصد ... غبطه می خورم به حالش ! شاید هم طبع زنانه ام حسادت می کند! این صادقانه تر است! من به موهای پریشان زن در آب حسادت می کنم! کاش می توانستم هر چه که در سرم می گذرد، همه ی افکارم را یا حتی همه مغزم را این چنین نرم رها کنم ...
درب های آهنین بسته می شود... صدای جیغ می آید ، تصویر زنی که در باد است ! باد در تمام وجود زن می پیچد و زن رهاست! سبکبال با باد یکی می شود ، تمام فکرهایش ، رویاهایش، خاطراتش با باد در هم می پیچد و رها می شود ...
زن رهاست ... درست به اندازه یک پر که در باد می چرخد. نه! چرخش واژه ی حقیری برای بیان این حالت اساطیری است! درست مثل یک پر در باد رقص سماع می کند ...
صدای بسته شدن درب های آهنین می آید... صدای جیغ زنی در ... صدای جیغ زنی که در مغز من جا دارد!!! و صدایش مرا دچار رخوتی سنگین می کند ، انگار در صدایش وزنه های است که مرا به یک یأس ناشناخته وصل می کند ، یا مثل لحاف دوزی منحوس روحم را به این تاریکی می دوزد! شاید هم تاریکی را با روح من پیوند می زند ! من چقدر در بندم ... درست شبیه یک کنده درخت پیر و خیس و در بند ...
پ.ن: این مطلب یک تصویر سازی ذهنی است! سعی کردم تصویر را با واژه تفسیر کنم ، همین!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:42  توسط بید مجنون
|
تقدیم به همه ی دوستانم ، همه کسانی که می شناسم ، همه کسانی که حتی یک لحظه در زندگی ام حضور داشته اند... قبل از اینکه بخوانید یکی( نه الزاما!) از دوستانتان را در در نظر بگیرید و سطر به سطر این مطلب رو با تمام وجود براش بخواهید...
همه ی آرزوهای من
اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي،
و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد، و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نياید...
اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کنی.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار... برخي نادوست و برخي دوستدار...
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگي بدين گونه است،
"برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي.نه كم و نه زياد... درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند،"
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...
تا كه زياده به خود غره نشوی.
و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري...
تا در لحظات سخت، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند...
چون اين كار ساده اي است،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند...
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوی.
و اميدوارم اگر جوان هستي،
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي.
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي...
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ،
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كنی، به پرنده اي دانه بدهي
و به آواز يك سهره گوش كني، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد...
چراكه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان...
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني...
هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشی، زيرا در عمل به آن نيازمندي...
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:
" اين مال من است" ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان، اگر مرد باشي،آرزومندم زن خوبي داشته باشي...
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،
كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازید.
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم....
- ويكتور هوگو -
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:12  توسط بید مجنون
|
دیگر بار او را (منصور حلاج)بردند تا بکشتند ، صد هزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه گردانید و می گفت :
" حق ،حق، حق ، و انا الحق "
درویشی در ان میان از او پرسید که عشق چیست؟گفت: “امروز بینی وفردا و پس فردا
"ان روزش بکشتند
و دیگر روزش بسوختند
و سوم روزش به باد دادند!
تو در نماز عشق چه خواندی ...
که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرده ات هنوز...
پرهیز میکنند...
پ.ن: درباره منصور حلاج دبیرستانی که بودم خوانده بودم ... این روزها بدجوری دلم هوایش را کرده ... این شد که این بخش از حکایت مرگش را که خیلی دوست دارم آوردم اینجا. البته این حکایت را راجع به عین القضات هم گفته اند! نمی دانم کدام اصیل تر است ... هر چه هست حکایت عشقی بی نظیر است و بس!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:28  توسط بید مجنون
|
به من بگو بر سر کدامین چاه می توان این فریاد را زمزمه کرد؟
غریبه تر از این حرف ها بودیم! به خاطر گمان عبث دوستی صمیمانه چند ساله مان معذرت!!!
خیلی حرف دارم ولی دلم می خواهد آن قدر بشنوم که کلمات در گلویم بمیرند! گاهی این طوری بهتر است! مثل جنون که گاهی بیشتر از تعقل می چسبد!
بله ! نگاه حرف می زند! رفتار حرف می زند ... اما ... بیان بعضی حرف ها فقط رسالت کلمه هاست ... گوشم در تب و تاب آغاز رسالتت کلمه هاست ... حرف بزن ...
ققنوس یک تستی گذاشته که جالب بود، من هم نتیجه تستم رو آورم این جا ، شما هم اگه انجام دادید نتیجه رو بدید بخونیم جالبه!
تو یک تیپ "نابغه" هستی! تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو یک ذهن فعال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیت ها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایاین راه حل خلاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیل های ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!
به هر حال سلیق و اصالت نقاط قوت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند به قضاوت ها و تصمیماتت احترام می گذارند و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخوردتر باشی می توانی رهبر بسیار خوبی باشی، تو مطمئنا چنین تصوری را در همه ایجاد می کنی فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی بی خطر باشند!
پ.ن: راجع به خط آخر: باور کنین من بی گناهم!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:33  توسط بید مجنون
|
یاد دخترک کبریت فروش افتادم ... به چه وسعت به هر شعله ی کوچک کبریت دل بست... اشتباه از دخترک بود و کوته نگری یا سرما خیلی ناجوانمردانه مجبورش کرد؟؟؟؟؟؟!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:13  توسط بید مجنون
|
آدم ها این روزها با تلفن حرف می زنند... صد سال پیش اینطوری نبود... آدم ها این روزها در عرض چند ساعت مسافرت می کنند... از طریق تورهای مجازی خیلی جاها را می بینند ... چت می کنند ... ای ام اس می زنند ... آدم ها این روزها در هرجایی با موبایل حرف می زنند ... صد سال پیش اینطور نبود!
اما... اما آدم ها این روز ها صدها سال از صد سال پیش تنها ترند!!! چرا؟؟؟؟؟؟؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:58  توسط بید مجنون
|