
همه جراحتها را التيام میدهد؛ تقريبا ً همه را.
تقريبا ً همه را؛ و نه مثلا ً «جراحت»های ناشی از يك نامزدی
ازهمفروپاشيده و «زخم» برجامانده از يك حلقه ازدسترفته را:
این تبلیغ یک چسب زخم است...!
خواندنش برایم جالب بود و از ظرافت و ذکاوت خالقش خوشم آمد اما... در همین حین تمام حسم از به یاد آوری کسانی که با خواندنش آه خواهند کشید ماسید... فکر کن دردت سوژه ی دیگری باشد ...
پ.ن: فریب بهار باور کردنی نیست! نمی شود آمدنش را تلقین کرد و به امید واهی اش جوانه زد... تنها حس کردنی است ...
.
پ.ن:و دریغا که من از هر حسی تهی ام...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:1  توسط بید مجنون
|
وقتی تماما تاریک هستی و در این تاریکی در زخم و خون خودت می غلطی هر نسیم و هر نور و هر حضوری و هر پنجره ای که گشاده می شود آزارت می دهد ...
باور کن آن جنان با تاریکی و تنهایی آمیخته ام که نمی دانم من جزی از آنم یا او من است!!! پس تمام پنجره ها را رو به من ببند ... تمام پنجره ها و منفذ ها را بر من حرام کن ... بگذار در داغ تنهایی ام ذوب شوم ... بگذار این بغض بی امان را آن قدر با اشک هجی کنم که دیگر نباشد یا شاید هم نباشم ... مهم نیست ... حجم بودن آن قدر سنگین است که این ذوب شدن را ترجیح می دهم ...
تمام پنجره ها را ببند ... من از نور،از نسیم ... من از من خسته ام!
پ.ن: لطفا دیگر این جا را نخوانید... من می نویسم اما شما نخوانید! چون مهمل می نویسم ... گفتید! گفتم خودم هم می دانم! اما من فقط مهمل نوشتن می دانم! شما که مهمل خواندن نمی دانید!!!
پ.ن: چه تلخ که احساس می کنم عطف به ماسبق خواهد شد و کسی موعظه ام خواهد کرد و کسی نگرانی بیش از حد بهش دست خواهد داد و یه سری چیزها و یه سری کارهای کودکانه تکرار خواهد شد...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:43  توسط بید مجنون
|
"با هر کس باید عین خودش رفتار کرد!"
این جمله سیاستمدارانه و مثلا راز موفقیت ارتباطات را بارها شنیده ایم ، و هر بار حسی که نسبت به این جمله دارم مرا به یاد بازی های کودکی که رو به روی هم می نشستیم و ادای همدیگر رو در می آوردیم می اندازد! فکر کن حالا هم با ادعای درایت می خواهیم که همان کار را کنیم!
پ.ن:گاهی نمی شود زود به زود آپدیت کرد! به هزار و یک دلیل که اصلا لازم به ذکر هم نیست! و حتی موقع آپدیت دو خط بیشتر نمی شود نوشت... این روزها همه چیز در ذهنم جریان دارد. در ذهنم آپدیت می کنم ...
پ.ن۲: هر چقدر هم که برای مخاطب ننویسی،اینکه مخاطب معنای واقعی حرفت را نگیرد سخت است...
پ.ن۳:بودن یا نبودنم را خودم هم هنوز نفهمیده ام ... اما این را می دانم که این روزها عطش زیادی برای از دور دیدن آدمها دارم! مثل اینکه یک ساعت در ایستگاه اتوبوس یا مترو بنشینی و فقط نگاهشان کنی!!! آدمها از دور یک طور دیگری اند ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:34  توسط بید مجنون
|
بعضی حوادث و آدمها و کلا پدیده های زندگی حسی که در آدم ایجاد می کنند تنها محدود به همان دم نمی شود، گاهی انگار چندین برابرش در آدم ذخیره می شود تا به تدریج نشخوار شود!
به گمانم به همین دلیل است که برخی خاطره ها تا مدت ها اشکت را در می آورند ، یا برخی زخمها خوب شدنشان به درازا می کشد انگار که هر بار با مرورش تکه ای از آن حس تلخ را نشخوار می کنی و باز دردت می آید یا حتی بعضی حوادث به محض یادآوری در هر موقعیتی نیش آدم را تا بنا گوش باز می کند ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:13  توسط بید مجنون
|
این روزرها آدم ها از هر کسی برای خودشان غریبه ترند و و بیشتر از هر چیزی در خودشان اسیرند و بیشتر از هر دوره ای تنها هستند و بیشتر از هر برهه ای در موهومات غوطه ور و بیشتر از هر زمان عاشق ت و بیشتر از همیشه فارق و خیلی بیشترسرشان شلوغ است و هیچ کاری برای انجام دادند ندارند... خیلی بیشتر به خودشناسی فکر می کنند و هر روز دورتر از خودشان می شوند و خیلی بیشتر ... آدم ها خیلی بیشتر از همیشه آدم نیستند
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:57  توسط بید مجنون
|
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را می گذراند به خاطر پروژه ایی که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه ی خود از پنجاه نفر خواسته بود دادخواستی را مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده ی شیمیایی دی هیدروژن مونوکسید را امضا کنند و برای این دادخواست خود دلایل ذیل را عنوان کرده بود:
- مفدار زیاد این ماده باعث قی کردن و استفراغ میشود
-یک عنصر اصلی باران اسیدی است
-وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است
-استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود
-باعث فرسایش اجسام می شود
- حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی می گذارد
-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده
از پنجاه نفر فوق 43 نفر دادخواست را امضا کردند ، 6 نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی "دی هیدروژن مونوکسید" در واقع همان آب است!
عنوان پروژه ی دانشجوی فوق این بود: ما چقدر زود باور هستیم!!!
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:38  توسط بید مجنون
|