تبليغاتX
ویزارشن
سه شنبه 1387/05/29

 هر آدمی یک گمشده ای دارد، پی چیزی می گردد ، اما گاهی باید رو در رویش ایستاد و بی پرده گفت که : هرگز بدان نخواهی رسید!

مفقودی بعضی آدم ها نتیجه است! هر چه مسیر عوض کنند و هر چه بیشتر تلاش کنند به نتیجه نخواهند رسید، فقط باید راه بروند ... حتی اگر اینکار سیر باطلی باشد! مگر قرار است همه به کمال مطلوب برسند! تا کسی نباشد که "هیچ کس" باشد که بقیه کسی نخواهند بود.... ! می دانم که چرند است و  هیچ کس هم هیچ چیز نفهمید، اما اصلا مهم نیست!!! قرار هم نبوده که چون اسممان اشرف مخلوقات است همیشه بفهمیم!

 

 

پاوبلاگی1:هیچ کس،هیچ چیز، هیچ کجا...هیچ... هیچ ... بودنم به  اندازه ی وسعت خالی تمام این هیچ ها بزرگ ِ حقیری است... شاید هم حقیرِ بزرگی...

پا.بلاگی2: چندی است مدام به این نتیجه می رسم که نتیجه ایی وجود ندارد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:0  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/05/28
روز اول عید، بعد از سال تحویل که در خونه رو باز کردیم ، یه نفر یه شاخه گل با یه کارت تبریک سال نو چسبونده بود روی در تمام واحدها ، پایینش هم امضا کرده بود: دوستدار شما پرویز

این آقا و خانمش همسایه جدیدمون بودن، خیلی کارش قشنگ بود...

پریروز توی خیابون دیدمش و نتونستم تشخیص بدم خودشه یا نه و سلام نکردم!!! دیروز خبردار شدم که فوت کرد... توی این شش ماه زندگی اش قشنگ ترین و مهربانترین خاطره رو توی آپارتمان از خودش به یادگار گذاشت...

 "روحش شاد"

 

اوبلاگی: بعضی آدم ها چه باطن قشنگی دارند...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:19  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/05/26

این نوشته را از صادق هدایت درباره ی خودش خواندم ُ برایم جالب بود آوردم اینجا تا بعدا یه پست راجع به این نویسنده بزرگ بنویسم:

من همان قدر از شرح حال خودم رم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجه خودم باشد گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش دستی بکنم مثل این است که برای جزییات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قایل شده باشم به علاوه خیلی از جزییات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزییاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند. از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت رو به رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و روسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان آوری پذیرفته شده‌است روی هم رفته موجود وازدهٔ بی مصرفی قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:55  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1387/05/24
 

۳:

 

۲۲:

    ...؟؟؟

 

ساعت هشت و نیم بیست و چهارم مرداد سال ۱۳۶۶ من به دنیا آمدم و ساعت ۱۲ایشان! جالب این هست که  هم محله ای هم بودیم تا چند وقت پیش ، و در چهارسالگی درخت بیدمجنونی در حیاط خانه شان کاشته... همزاد داشتن هم بامزه است هاااا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:28  توسط بید مجنون  | 

چهارشنبه 1387/05/16

گاهی پای روحت می شکند، یا اصلا فلج می شود! آن وقت اگر درنگ نکنی تا دردش التیام یابد و همین طوری راه بیفتی ، هزار سال هم که بدوی دو قدم بیشتر نرفته ای! آن وقت نمی دانم چرا، ظاهرا رسمش این است! که یک چیزی باعث می شود انگار ظرف زمان و مکان ترک بردارد و میان اکنون و آینده شکافی ایجاد شود که یک دفعه  به خودت بیایی که آیا درست آمده ای؟ این جا کجاست و تو کیستی؟ و وقتی خودت برای خودت غریبه شدی همه چیز نقض می شود! همان دو قدم، انگار هزار سال فاصله بین تو و توست! تویی که بودی و تویی که هستی!  حالا باید برگردی دوباره سراغ روحت، بی اعتنا به همه چیز و همه کس! باید بی اعتنا به همه ی آشنایانی که غریبه اند ، به دوستی هایی که تنهاترت می کند، و به آدم هایی که آدمیت را از یادت می برند، شانه بالا بیندازی و برگردی تا راه رفته را از نو آغاز کنی، چرا که این درد بهترین التیام و حتی شاید تنها مرهم باشد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:3  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/05/14

مرد به من گفت :

-چند من خربزه می خواهی ؟

من بدو گفتم :

دل خوش سیر چند؟

روزی آرام بودم که مادری که کارهای حقوقی اش را انجام می دادم تماس گرفت و گریه کنان گفت از تعرض شوهرش ، یعنی پدر فرزندش بر دختر معلول ذهنی اش ، چنانکه بر دختر بزرگ و عاقلش این قصه رفت... می ترسد و تمصمیم دارد با آمپول هوا اول دخترش و بعد خودش را بکشد...

این روزها  نیز آرامم که می شنوم مادری دو کودک معلول دارد و پدر فرزندانش(؟؟؟!!!!!!) امانش را بریده برای آنکه مهر مادری اش را نمی دانم در هزار توی کدام کثافتی بپیچاند و کودکانش را با برق بکشد یا در خواب به جای کشیدن دست نوازش  بر صورت نحیفشان بالشت بر دهانشان گذارد و...

از دیروز نیز آرامم! که زنی را تنها در دیار غربت می یابم که دو دختر بیمار دارد  شوهرش را کشته اند و خودش آواره این خرابات است برای درمان دخترا نورسته اش و در مسافرخانه ای سکنی دارد که.... ازدیشب که دوستان برای سرکشی به اتاقشان رفته اند، به هزار گدایی نشسته ایم تنها از بیم فروخته نشدن نوخاستگی خواهر کوچکتر که چهارده ساله ای شیرین است! در این آرامش نفرین شده ، وقتی در هر واژه ام هزار هزار بار امید را هجا می کنم و قلبم را از ورای خطوط تلفن به آن زن می دهم ، و می گوید که زن و مردی سالخورده  حاضر شده اند با 200 هزار تومان! به او اتاقی بدهند، می گویم پیگیری خواهیم کرد و امشب به من می گویند: همان مسافرخانه کذایی پر از کثافت به آن خانه شرف دارد و چرایم انگار نفرین شده است که جوابش این می آید:

اگر آن جا ، یعنی خانه ای در دروازه غار بروند! اولین کسی که دخترک را بند بند آمال دخترک را دربند حقارتش خواهد کشید همان پیرمرد خیرخواه است....

با تمام توان باید دوید و دریغا که همین را داریم! دویدن! خداوندا! پای دویدنمان را مگیر... و مگذار که بگیرند...

 

 khiabanijpeg.jpg

 

 

 

پاوبلاگی: می دانم! تلخ است! همه هم می دانند و همه هم می بینند! اما دیدنمان دیدنی است که به ما می نمایانند! یعنی اینها هستند و وارد دنیای ما خواه یا ناخواه می شوند که می بینیم، اما من می خواهم که من ببینم!  

پاوبلاگی۲: سهم اینها از زندگی من نوعی چقدر است؟

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:5  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1387/05/10

یک:

گاهی کلمات بد جوری کوچک می شوند ، آن قدر که تا می آیی به هم ببافی شان از زیر و بالای ذهنت در می روند و اگر هزار ساعت هم به هم ببافی ، می شود مثل بافتنی که دانه هایش از دستت در رفته و اصلا شبیه آن نیست که از گره اول مجسم کرده ای و هی بافتی و بافتی ...

گاهی هم کلمات آنقدر بزرگ و حجیم می شوند که احساس می کنی حنجره ات را چون بادبادکی دستاویز کودکان! باد می کند آن قدر که چشمانت را می سوزاند...

و اساسا می گویند همه چیز در دنیا آلتی است دو وجهی! وجوهی نه به اعتبار خود آن! که به اعتبار معنا! معنایی که تمام عمر در توده ی پیچ در پیچ سرت سیر می کند و کائنات یا همان آلات زیستن(؟!) اعتبار چیستی و چگونگی شان را (حد اقل در ظاهر و به صورت اجرایی) از دریچه ذهن تو و از معنای بودنت می گیرد اما تو خیلی وقتها بدجوری لنگ همین معنا، حتی در نازلترین سطح، یعنی در سطح کلام!، هستی و به دنبالش می گردی و او بازی ات می دهد، من به این می گویم یک قایم باشک بازی زیبای ابلهانه! که ممکن است...

 

دو:

حالش خوب نمی شود، بیش از سه ماه می گذرد،اما هنوز رشته پاره خواب و آرامشش را آرامبخشها گره می زنند و هنوز هم حبس در خانه است،نوز هم در ... خیلی آرام، بدون داد و بیداد ، بدون عصبانیتی یا حتی بغضو گریه ای ، حرف می زند اما احساس می کنم با همین آرامش فاصله تا نابودی را تندتر طی می کند، مثل دونده ای که از ابتدا با سیری آرام و یکنواخت می دود و زودتر می رسد!!!  بهش گفتم: ببین! در متون فقهی و قانون داریم که اگر زنی از شوهرش طلاق گرفت سه ماه و ده روز باید "عِده" نگه دارد و زنی که شوهرش فوت کرده چهار ماه و ده روز ... به قول یکی از دوستهای من ! تو هم این کار را بکن بعد دوباره برای زندگی ات تلاش کن ... فقط نگاه کرد... ترسیدم! نگاهم را بر گرفتم و جرات نکرد ادامه بدهم! ته چشمانش حسی بود که با خودم گفتم:  

سه ماه و ده روز یا چهار ماه و ده روز عِده نگه می دارند به این احتمال که نکند نطفه ای از ا مرد در جسم زن مانده باشد!!! اما با هزاران نطفه ی آرزو  و درد جا مانده در روح زن چه باید کرد..؟؟؟؟

 

سه:

می دانم که یک به دو هیچ ربطی ندارد و سه از همه بی ربط تر است! اما قرار نیست همیشه نسبت بین چیزها آنی باشد که ما می خواهیم یا ما می دانیم! منطق! نسبت دیگری هم دارد به نام نسبت تباین! درست شبیه همان که دکتر شریعتی می گوید: لامذهبی خودش مذهب است! تباین هم یک نوع نسبت است!

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:53  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/05/05

چند روز پیش مستندی نگاه می کردم راجع به قبیله نیکا ها در آفریقا، این قبیله از سه قرن پیش تا به حال خیلی برای محققین و مورخین سوال برانگیز و مرکز توجه بوده اند، چرا که از همان عصر به نشانه نفرت از تکنولوژی و پیشرفت های علمی به جنگل ها و صحراهای آفریقا رفته اند و مثل اجدادشان زندگی می کنند، و ارتباطشان را با دنیای پیرامون قطع کرده اند، دسته جمعی در کپرهایی زندگی می کنند و غذایشان را از شیره درختان و شکار حیوانات به دست می آرند و مردگانشان را هم در معرض آفتاب قرار می دهند و پس متلاشی شدن گوشتشان ، دسته جمعی! صخره نوردی می کنند و در دل کوه آنها را دفن می کنند و اجازه ی رفتن به آن محل را به هیچ یک از محققین نداده اند چرا که معتقدند اموات از آنها بیزارند و می ترسند و فرار می کنند ...

در تمام مدت مشاهده این برنامه داشتم فکر می کردم آیا ما هم اینچنین جسارتی داریم؟ اینکه سبک زندگی مان را برخلاف این همه آدم انتخاب کنیم و خودمان باشیم؟ آن قدر به اعتقاداتم، نیاکانم و کلا هر آنچه که خمیره ی بودنم را شکل بخشیده احترام بگذارم و ارجمند بشمارمش که هیچ چیزی که صنع دست بشر است چشمم را مفتون نکند و همان باشم که بوده ام....

تصویر این کودک آفریقایی که مشغول استحمام است! ارتباطی با زندگی نیکا ها ندارد.

راستی اگر قرار باشد وبلاگ و اینترنت و موبایل و کتاب و ... و حتی لباسمان را در بیاوریم و رخت زندگی نیکایی به تن کنیم ، واقعا چه کسی خواهیم بود؟! چقدر با الانمان تفاوت خواهد داشت؟!!! با چه چیز (منظورم تفکر است)زندگی خواهیم کرد؟ و ... خیلی سوالهای دیگر...

 

پاوبلاگی: سفر کردن به یک همچنین جایی و اندک زمانی اینگونه زیستن هم به لیست آرزوهایم اضافه شد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:28  توسط بید مجنون  | 

چهارشنبه 1387/05/02

به نظرم فاصله چیز خیلی خوبی است، تنهایی نیز موهبتی خاص است به شرط آنکه بدانیم!

در فاصله گرفتن است که آدم ها پیدا می شوند.

و در فاصله گرفتن وتنهایی است که آدم نماها نیز پیدا می شوند.

در فاصله است که عشق حقیقی(؟!!!) می روید.

و در همین فاصله است که آن چیزی که عشق می پنداشتی می گندد و می میرد .

در تنهایی و فاصله گرفتن تنفر رنگ می بازد .

و در تنهایی و فاصله گرفتن است که نفرت از منفورین جوانه می زند.

در تنهایی و فاصله است که دوست و دشمن هویدا می شود .

در تنهایی وجدان آدمی بیدار می ود .

در تنهایی انسان بی نیاز(بهتر است بگویم کم نیاز) می شود.

در تنهایی است که اندیشه بارور می شود .

و در فاصله گرفتن است که خویشتن انسان متجلی می گردد ...

درتنهایی و فاصله است که به حقیقت کذب بعضی چیزها می شود رسید  و درهمین تنهایی و فاصله است که به کذب بعضی حقیقت ها و حتی به حقیقت های کاذبی* (!) می شود رسید... شنیده اید می گویند : عشق با هجران آتشین تر می شود؟ این از همان حقیقتهای کاذب است! چون جدایی و فاصله تو را از دیدن و شنیدن خیلی چیزها مصون می سازد و قوه ی تخیلت را آزاد می سازد تا هر آنچه در حقیقت راستین اطرافت نیست بسازی ...

چه دنیای زیبایی است در فراسوی فاصله گرفتن از دیگرانو در خود تنیدن و تنهایی...

 

 

پاوبلاگی: من هم می دانم که حقیقتی که کاذب باشد که حقیقت نیست! و یا اینکه بر اساس علم منطق اجتماع نقیضین محال است و... اما گاهی در ظرف زمانی و مکانی خاصی می پنداریم که چیزی حقیقت است اما در صورت مطلوب بعدا می فهمیم و در صورت منفی گرایانه هیچ گاه نمی فهمیم که کذب محض بوده است  ... مقصودم از ترکیب این دو واژه نقض همین بود...

 

پاوبلاگی ۲: چرا یک خوش ذوق پیدا نمی شود راجع به موسیقی وبلاگ نظر بدهد؟؟؟؟

پاولاگی جدید!: این هم یه لینک که می تونید آهنگ وبلاگ که همان"یادگار دوست"شهرام ناظری می باشد رو دانلود کنید.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:28  توسط بید مجنون  |