تبليغاتX
ویزارشن

درباره وبلاگ

    مفهوم ویزارشن:
    ... پس از یخبندان که آخرین دوره یخچالی زمین شناسی بود مردمان و جانوران و کشتزار های فراوانی نابود شدند. پیامد آن در بین مردم برای جستجوی خوراک دشمنی و جنگ پدید آمد. با پیدایش همستار(ضد) ارزش هر چیزی شناخته می شود از این رو با نابودی طبیعت در یخبندان، ایرانیان دانستند که باید به طبیعت ارج نهند. به همین خاطر در فرهنگ ایران باستان ، ستایش و جشنهای در پیوند با طبیعت ، فراوان دیده می شود. پس از گومیچشن( آمیختگی بدی در جهان ) ، انسان باید به سوی «ویزارشن» ( جدایی و بازشناخت ) گام نهد و نهاد خود و گیتی را از آلودگی پالوده نماید.
    و بید مجنون یعنی:
    بید مجنون نمادی است از خفته ای که بیدار می شود و با به دست آوردن آگاهی زندگی خودرا تباه می کند.هم چون چوب درخت بید که زود تباه می شود. روشنایی طلبی درخت بید باعث می شود که به سوی بصیرت و بیداری قد بکشد و هنگامی که به رشد رسید چوب آن تباه می شود.
    فرهنگ لغت دهخدا:
    درخت روشنایی پسند بید در کنار رودخانه ها بسیار زیاد است.رویش آن تند بوده و چون کهن شود.چوب آن زود تباه گردد.یکی به معنای بیهوده و ناسودمند است چون ثمره و میوه ندارد همچنین به معنای بیداری و آگاهی است.

منوي اصلي


موضوعات


پیوندها


آرشيو مطالب


پيوندهاي روزانه


آمار وبلاگ


پنجشنبه 1388/04/04

این روزها انگار تماما" انگار تابوت به دوش می کشیم

تابوت ذوق و شوقی مرده

امیدهای مرده

اعتماد مرده

و

.

.

جوانانی مرده ... که نه "کشته"

تابوت مرگ جوانی ، عشق ، آرزو ، امید و آزادی خواهران و برادرانمان را بر دوش می کشیم و

هیهات ... از این بازار مکاره ... که نظرمان را! چشممان را !  گوشمان را !  بودنمان را ! شعورمان را نادیده گرفتند! و از این بالاتر هست ؟

این تابوت بر دوشمان سنگینی می کند ... خاصه در التهاب روحمان در بوی عفن دورغ!! که به نفس نفس افتاده ایم  .. دلمان گرفت از بس که بغض را راندیم در پس گلو ...

دلمان به آتش کشیده شد ... از بس که شرافت و انسانیت را به آتش و خون کشیدند ...

 

 

پ.ن۱: بیشتر از این ها بود ، نتوانستم بنویسم ...

پ.ن۲:هیچی!

پ.ن: کماکان به کعبه کریمان سر بزنید.

+

یکشنبه 1388/03/31

 

 

کعبه کریمان

 

لطفا همه این جا  را ببینید و بخوانید

+
شنبه 1388/03/02

حکایت غریبی است که دردی در تو جان می گیرد و راهی پیش رویت گشوده می شود که تو شاید لنگ لنگان رهرو باشی آن ره را ... و هیچ شاید از این حکمت ندانی و ندانی که چرا باید رفت ...تنها می دانی که باید رفت

و سال گذشته این چنین آغاز شد برایم کعبه کریمان با دردی به یادگار از کودکی به نام الناز  در بیمارستان مفید .... کودکی سر راهی و منگول که از مرکز "رفیده" به علت سرطان خون به بیمارستان مفید انتقال داده شده بود هفته آخر را هر روز بر بالینش بودم و روز نوزده اردیبهشت که نتوانستم بروم فوت شد... و بهانه ای شد برای حضورم در کعبه کریمان و تلاش برای برآورده شدن آرزوی بچه های بهزیستی ، بچه های بیمارستان ها و ...

امسال را منتظر بودم چرایش را خودم هم نمی دانم

اما ... خواهرم، هانیه بیماری اش شدت گرفته و درد بسیاری زیادی را تحمل می کند و هیچ کاری برای کاهش این درد و بیماری از دستم ساخته نیست ... و این فقط بغضی شده در گلویم و سوزشی مداوم در چشمهایم ...! اما این بار نیز تصمیم گرفتم راهی را بروم ... راهی که می دانم اگر هانیه عزیزم هم از سلامت ذهنی و جسمی برخوردار بود محال بود که انجامش ندهد ... و می دانم که او دلش برای تمام کودکان می تپد ...

و این گونه است که :

کعبه کریمان آغاز شده است ...

+
پنجشنبه 1388/02/17

گاهی رفتن سرآغاز ماندن است ! دلتنگی رفتن که شروع شد ، گریستن ها که آغاز نمودی ، ترس از کنده شدن که در تو جان گرفت و خوب که خاطره ها را مرور کردی و شمردی و سبک سنگین کردی و اراده ات شد دل کندن و بریدن .... آن وقت است که می مانی ! و ماندنت ماناست و زیبا ! که دلت وابسته و طفیلی مشتی خاطره نیست ! تا نتوانی بروی و لجوج هم نیست که همه پل ها را ویران کنی و بروی ! این جا ماندنت غربال شده است از میان روزمرگی و عادت به بودن !

این ماندن را دوست می دارم ! ماندنی بین ماندن و رفتن که همه اش بسته به بازی توست و این که فن ماندن و بودنت لذت بُرد تو از توست ! بُر تویی که اگر مانده ای ، مانده ای که تحمل کنی و بسازی از تویی که شاید می ماند چون طفیلی بود و گریز از مرداب وابستگی و خاطرات نمی دانست و این چنین است که گاهی رفتن سرآغاز ماندن است ....

 

پ.ن: همیشه دنبال مناسبت برای نوشته ها نگردیم !

+
دوشنبه 1388/01/31

من تو را نمی شناسم و هیچ از تو که هیچ ! از خود نیز شاید ندانم!

 اما بهر نام "پروردگار" هم که شده با من سخن بگوی ... که من زاده شدم و مرا "تسلیم شده ات " خواندند و "بنده" نام گرفتم و پرورش و آفرینش ام نیز وامدار تو نهاده شد ...

و سال ها  گذشت و دویدن را آموختم و سال های سال مشق دویدن کردم لیک چندی است حس می کنم که هیچ نیاموخته ام و حال آمده ام که بگویم : این من ام ! آنکه برای خود هیچ نامی نشان ندارد و این روزها معنایی نمی یابد ... و تا کنون چه یافته نداند! که هر چه یافته همه هیچ بوده و بس !

و حکایت این روزهایم حدیث نومیدی نیست ... که تنها پرسشی است از این قصه بی فرجام انگارانه این فرزندان آدم ! که چه شد؟ که چه بر سر این دو پا آمد ؟ اگرچه ابن قابیل نام گرفت اما مگر بر سر این کوی ابراهیم و موسی و عیسی و ارمیا و یحیی و اسحاق و یونس و یوسف و نوح و صد و بیست و سه هزار و نهصد و نود و دو هزار نماینده دیگرت گذر نکردند ؟ که امروز این فرزند قابیلت را می بینم که مست از می دنائت و نامردی دخترک نحیف و نازک اندامش را قربانی قتلگاه شهوتش می کند؟

با من سخن بگو ... که چون "پرورانده" شد اشرف مخلوقات!! که شرفش به او اذن می دهد که سگی را میهمان بالین زنی کند؟ و هم او ، تجاوز را به جای تناسل آموخت ! که به جای این که کودکی پاک را هدیه ی جهان کند، کودکی هشت ساله پاکی را به خود هدیه می دهد؟؟؟

باور کن که حدیث من نومیدی نیست ! تنها سوالی از حکایت کوی و برزن ها و آدم ها و "فتبارک الله احسن الخالقین " است و اعجاب از " از رگ گردن نزدیک تر بودن " و خفتن بر هر بالینی از بهر نانی ...! که کدام است ؟ که اگر از رگ گردن نزدیک تر نیستی.... و اگر هستی و او ندید ... وه ! که چه دردی ... با من سخن بگوی... نه از بهر مرتبتی که ندارم ! یا تسلیم و بندگی ام که به هیچ نیارزد ! با من از دریچه خسته جان بی متاعی سخن بگوی که آواره کوی معرفت توست و هیچ نیاموخته و هیچ ندارد و به هیچ هم نمی ارزد ...

+